هر چه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت
تو ز من یاد کني یا نکني ، من به یادت هستم...
******
لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من
زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من
بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من
چون گهر اشک من راه نظر چست بست
چون نگرد در رخت دیدهی گریان من
هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان
شد دل بیچاره خون، چارهی دل هم تو ساز
زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من
گر تو نگیریم دست کار من از دست شد
زانکه ندارد کران، وادی هجران من
هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را
بو که به پایان رسد راه بیابان من
هست دل عاشقت منتظر یک نظر
تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من
تو دل عطار را سوختهی خویشدار
زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من
******
کاش بودی میدیدی که این روزها چگونه گلویم را به خنجر ِ تکرار روزهای ِ
بدون توسپرده ام...کاش بودی می دیدی که چگونه بی تابم ...کاش می دیدی بی قراری
هایم را ... کاش شریک شبهای تنهایی و ماه شب چهارده ام بودی ...کاش نجواهایم
را با ماه و آسمان و دریا میشنیدی ...
بیا که من این روزها محکومم به گریز از میان خاطرات منتظر بر پشت پلکهایم ...
بیا یک امشب را به میهمانی ام ... که ابرهای همه عالم در دلم می بارند ...
کجایی تو... که ببینی چگونه در کوچه های بی کسی غریبانه جان میدهم ...
کجایی که از کابوسهای شبانه از بیخوابی ها از خواب دیدنها رهایم کنی ...
بیا تا سربرشانه ات خوابهایم را برایت بگویم !!!!
نازنینم ! تاکی میخواهی آیینه بر دست برخود خیره بمانی !!
نمی دانم در ساغر توچیست که اینگونه مستم میکند...بی نوشیدنی !
دلم هوای تورا دارد سکوتم سرشار است از صداي تو... و تکرار این حرف که ...
دلم تنگ است برای تو ...
آیا کسی یاری پریرو را ندید
یک کهکشان آیینه من گم کرده ام
من را کسی..خود را کسی..او را ندید؟
مثل همیشه چشمهایم کور بود
آن شب اشارت های ابرو را ندید
بیهوده می ریزم به پایت راه را
دستم مگر بر خاک،زانو را ندید
انگار می دانست چیزی رفت و این
"شب روز"های پشت و وارو را ندید
پاورقی : این نوشته رو یک ... برای اینکه برای همیشه برای خودم نگه اش دارم اینجا گذاشتمش ...
سلام بر شما اميد كه حال ِ خوبي داشته باشيد
نزديك ِ شش ماه است كه دارم وبلاگتان را ميخوانم هميشه نمي نويسيد
اما نوشته هايتان بي نظير است آن را سيو كرده و هر از گاهي دوباره مرور ميكنم حرفهايتان را درد دل
هايتان را با خودتان با خدا با دنيا چقدر جمله بندي و نگارش و بهتر بگويم حرفهايتان را دوست دارم
مي خواستم چند بار براي وبلاگ شما پيام بگذرام حتي علت ِ اينكه اين كار را نكردم را هم
نمي دانم آخرين مطلب ِ پستتان مربوط به بيست و دوم ارديبهشت ماه مي شود آدرس ايميلتان را هم
از همان بلاگ متوجه شدم و هنوز كه چند خطي هست كه شروع به نگارش كردم نمي دانم با چه
هدفي برايتان مي نويسم نمي دانم چه جسارتي كردم كه برايتان تايپ كنم اشعاري كه به كار برديد مرا
آن چنان بي خود ميكند كه گاهي ساعتها مسخ ميشوم و مانيتور را نگاه ميكنم انسان ِ ... البته اگر
بشود نامم را انسان نهاد انسان ِ هوس باز و سبك سري نيستم يعني در تمام ِ عمر سعي كردم كه نباشم
بي درد هم نبودم كه فكر كنيد يا حرفهايتان را نمي فهمم يا هر چيز ديگر البته در اين شكي نيست كه هيچ
كسي مفهوم ِ حرفهاي ِ ديگري را به خوبي ِ خود ِ آن شخص درك نمي كند عشق را مي ستايم خدا در تمام ِ
تار و پود ِ زندگي ام خدايي ميكند مالك ِ من ودار و ندار ِ من است سال ِ پيش تمام ِ زندگي ام را مصادره كرد
عزيزترينم را در حادثه ي تصادف از دست دادم كسي كه هفت سال مي پرستيدمش نه آن عشقي كه امروزه
در كوچه و خيابان ها حراج و مد شده برايتان چه راحت مي شود حرف زداصلا نمي دانم چرا اين قدر راحت
دارم عنوان ميكنم شايد چون نوشته ها وبرداشت ها و حس و حالتان را تا مغز استخوانم درك كردم عاشق ِ
فرشته اي بودم و هستم كه نه بر اصل ِ جنسيت نه سن و سال و نه هوا و هوس بود او تمام ِ دارايي ِ
ارزشمند ِ من بود بانويي كه دو دهه از من بيشتر نفس كشيده بود و
شايد اگر بخواهم حق ِ مطلب را ادا كنم سلطان ِ قلبم و تاج ِ سرم بود ...چقدر امروز دلم براي او تنگ شده
بود و جدآ نمي دانم چه رابطه اي بين ِ او و شما در عالم ارواح يافتم كه تصميم گرفتم پس از شش ماه به
شما پناه بياورم به جايي كه جدآ نمي دانم اصلا به اين ايميلتان سر خواهيد زد يا نه شايد تا مدتها و شايد
براي هميشه حتي ايميل مرا نبينيد اما نمي دانم چرا سراسيمه به شما پناه آوردم مرا عفو كنيد فقط
ميخواستم اعتراف كنم كه در وبلاگي كه نوشته ايد نوشته هاي من براي خودم خواننده اي دارد كه
كلمه هاي شما در عمق ِ جانش مي نشيند جايي نوشته بوديد نمي دانيد به دنبال ِ چه و كيستيد تو هم
دنبال ِ كسي مي گردي كه ... ؟ دلم گرم شد كه برايتان بنوبسم ...جايي در همين دنياي ِ سنگي كه
بي عشق و خدا حيات در آن امكان ندارد من در رويايي زندگي ميكنم كه براي خيلي ها خنده دار
مي ايد براي كسي قابل فهم نيست اما آن را در دل نوشته هايتان لمس كردم خيلي طولاني شد حرفهايم
مرا ببخشيد . كه ديگر مدتهاست حتي دستم به قلم هم نمي رود و در آن چيزي نمي نويسم و هيچ كسي جز
سلطانم آن جا را نمي شناخت .
این روزها وقایع اینجا واقعا حس و حال همه چیز ازم گرفته باورم نمیشه اینهمه اتحاد اینهمه
رشد مردم و وجود اینهمه مخالف رو ... باور نمی کنم همون بسیجی که یک زمان الگو بود و فرشته ی
نجات کشور از جنگی تمام عیار حالا افتاده باشه به جون مردم ... باور نمی کنم مردم شعار بدن توپ تانک
بسیجی دیگر اثر ندارد ... باور نمیکنم مردم پایگاه بسیج به آتش بکشند ... باور نمی کنم میشه در جشن
پیروزی با چوب و چماق حاضر شد ...و تو این جشن به مردم حمله کرد و فحاشی کرد ... این روزها به
چشمان خودم هم مشکوکم ... کاش همه ی اینها رویایی بیش نبود ... چطور باور کنم ؟؟
شلیک مستقیم بسوی مردم بخصوص دانشجوها رو انم از جانب حکومتی که خمینی ساخت و
پرداخت ..هیهات !!!
نوشته شده توسط کمند در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 20:3 موضوع | لینک ثابت
*** امشب به ماه ديده تو را ياد ميکنم ***
***با مه فسانه گفته و فرياد ميکنم ***
***شايد تو هم به ماه کني ماه من نگاه ***
***با اين خيال خاطر خود شاد ميکنم ***
******
مرو از پيشم و عمري نگرانم مگذار
يا چو رفتي باميد دگرانم مگذار
گاهگاهي بمن از مهر پيامي بفرست
فارغ از حال خود اي جان جهانم مگذار
بر دلم داغ غم عشق تو ايام نهاد
تو دگر داغ غم هجر بجانم مگذار
منشين در بر غير و مبر از ياد مرا
غم ديگر به غم و درد نهانم مگذار
چون دم صبح بروز سيه هم خنده مزن
در کف گريه از اين بيش عنانم مگذار
جز تو چشم طمع از هر دو جهان پوشيدم
پس تو تنها دگر اي سرو روانم مگذار
حاصل من که ز هستي همه ناکامي بود
برو اي عمر و بجا نام و نشانم مگذار
دامن از دست من دلشده ايدوست مکش
درسر فرقت خود تاب و توانم مگذار
پای بر دیده »............« بنه ای مایه ناز
مرو از پیشم و عمری نگرانم مگذار
بازم ۱۲ ماه قمری شده و ماه از پنجره ی اطاق خوابم داره سرک
می کشه ..و پرتوی نورش بخصوص در شبهای مهتابی اتاق رو روشن
روشن می کنه ...این وقتها مثل دیوانه ها چشم به ماه میدوزم و هر
کاری میکنم که چشم روی هم بگذارم تا خوابم ببره نمیشه ...راستی
تو هم به ماه نگاه میکنی ...اصلا میگم بیا یه قراری بگذاریم تو از انجا
و من از اینجا بعضی شبها با هم کنار ماه قرار بگذاریم ... تو رو
نمی دونم ولی من این روزها دیوانگی هام ...تنهایی هام...
بی پناهی هامو ...در این ۴ روزی که ماه مهمان شبهام هستش
با ان تقسیم می کنم ...
آآآآآآآآ خ من این روزها چه چیز هایی که ندارم !!! یه ماه دارم و
هزار و یک حرف که باید بهش بزنم ایام فاطمیه ماه محرم
حاج منصور راه آهن ... ۷ ماه وقت برای تشکیل یه پرونده ...و
یک دنیاااا تنهایی و یک زندگی و یک دنیااااا خود خواهی ... انجا
که بودم لا اقل ... و اما اینجا ...هیچ !!!
می دونی چه حسی دارم دلم میخواد یه نفر یکی از این چنگالهای
بزرگ کشاورزی رو برداره و محکم بزنه توی صورتم ...تا شاید اینطوری
روزنی باز بشه تا اینهمه بغضی که گلوم ...نه تمام وجودم رو گرفته
راهی برای خروج برای فوران برای فریاد پیدا کنه ... شاید کسی شنید !!
دلم خیلی خیلی زیاد تنگ برای همه ی چیزهایی که از دست دادم حتی
برای تو ...با اینکه میدونم ....
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
صیاد رفته باشد در دام مانده باشد
می دانی چیست
راستش را بخواهی این روزها دیگر
رفتنم از اینجا آزارم نمی دهد که
هیچ ٬ بلکه بی صبرانه انتظارش را
می کشم تا از این غم غربت رها
شوم . میدانی ماندنم و غریبه
بودنم با تو یعنی "غربت" و من تاب
این غریبانه ماندن را ندارم .... اگر
بگویم با هر بار دیدنت متحمل
غربتی میشوم به بزرگی تمام
لحظه های با هم بودنمان ...چه
می گویی ؟
راستش هر بار که قراری با تو
میگذارم از هر چند قرار حتما لا اقل
یکیش مبدل میشود به بغضی
بزرگ در گلویم که تامدتها در دلم
لانه می کند ....
تمام نوشته هایم را برای تو
نوشتم اما تنها کسی که انها را
نخواند تو بودی ...خواستم
بخوانمت ولی بخیلانه نوشته هایت
را اشعارت را از من دریغ کردی و
فقط گاه گاهی نیم جرعه ای
نوشاندی ...
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
همه در چهره مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
کی به این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
پاورقی : گویا خیلی پراکنده گویی کردم ولی خب حس این روزهام
اینجوری دیگه کاریش نمیشه کرد ...
یه سفر رفتم یه دشت شقایق وحشی دیدم... وااای چه حسی داشتم ...
برگشت به دوران تجرد و ان سفرهای یه نفره ... که مدتها بود فرا موشش
کرده بودم...ولی ظاهرا باید دوباره از سر بگیرمش ...
نوشته شده توسط کمند در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت
بدین افسونگری وحشی نگاهی مزن بر چهره رنگ بی گناهی
شرابی تو شراب زندگی بخش شبی می نوشمت خواهی نخواهی
توچشمات مال من نیست نگات دنبال من نیست چشاتو دزدکی
دیدم توقهوه ات فال من نیست نمی دونی دیگه حالی توی احوال
من نیست تو از من دلخوری اما اینا اشکال من نیست .از انوقتی
که هیچ گوشی دیگه اشغال من نیست ..نه تو نه هیچکس دیگه تو
استقبال من نیست ...نمی دونی تو قلب تو دیگه جایی واسه امسال
من نیست یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیست بهارش
اینجوری باشه ... نه امسال سال من نیست ...
************
یه وقتی ته دل آدم یه چیزی هست که همش نگران
نکنه از دستش بده نکنه از بین بره نکنه تموم بشه یا
کمرنگ بشه نمیدونم چجوری بگم ...گاهی دوست
دارم دلمو بیارم بیرون آروم بگیرمش توی دستام ساعت
ها نگاهش کنم ببینم توی این یه ذره جا چطور میتونه
اینهمه حس اینهمه عشق اینهمه آرزو جا بگیره....
بگیرمش توی دستام بعد بیارمش بچسبونمش روی
سینه ام فشارش بدم نوازشش کنم...محکم توی بغلم
فشارش بدم اشکش در بیارم .... مثل ان حسی که تو
بعضی وقتها داشتی وچقدر عمیق من انرو با تمام وجودم
دریافت می کردم ... بچشم دل دست و پا زدنت رو پر پر
شدنت رو برای یک لحظه در اغوش گرفتن .... حس
می کردم ... یادش بخیر همیشه چقدر زود دیر میشه
چقدر دلتنگ ان روزهام چقدر در این دنیای پر هیاهوی
ماشینی بی احساس بی تابانه مشتاق ان نگاهها
هستم .... گاهی حتی دلم برای خودمم تنگ میشه
انجا تو رو جا گذاشتم و اینجا هم خودم روگم کردم ...
کاش همه ی این اتفاقها نمی افتاد ... کاش اینطور
نمی شد ...آآآ خ ...
او به پر زد آتش و
من باورم آتش گرفت...
به کناری نشسته بودم
که کسی مرا صدا زد
یه نهیبی به دلم زد
یه نگاهی به نگام کرد
و بگفتا که کجایی
در پی کدوم صدایی
در پی کدوم نگاهی
که چنین فسرده گشتی
خسته آهسته و تنها
در کناری اینچنینی
به نوایی به او گفتم
که ندونم در کجایم
در پس کدوم نگاهم
در پس همون نگاهی
که چنان زدم صدایی
که دلم شکست و لرزید
وَ شد عاشق صدایش
برسان مرا به پایش
چو رسانم به وصالش
بشود شب وداعم
بروم ز وادی عشق
و بگویم که تمام است
************
لابد شما هم می گویید زندگی زیباست توام با آرزوها ودلبستگی
ها .اما تنها راه پایان دادن به رنج همین مرگ ارزوها وفناشدن دل
بستگی هاست پس زندگی زیبانیست!!!
نوشته شده توسط کمند در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت
خاك نشين ره مي خانه ام خانه خراب دل ديوانه ام
اي كه به دام تو اسيرم اسير لذت ديوانگي از من مگير
عاقبت روز وداعش سر رسيد
خون دل از دیدگان من چکید
در نگاهش مهربانی بود و بس
عاشقی با هم زبانی بود و بس
گر چه لب بربسته بود از گفتگو
در درونش ناله بود و های و هو
با سکوتش گریه را بیچاره کرد
اشک غم را بی دل و آواره کرد
مانده بودم خیره در چشمان او
بی صدا بودم ولی حیران او
کاش فریادی ز دل بیرون شدی
لیلی من از جنون مجنون شدی
گریه میکردم بدون اشک و آه
ناله ها در سینه اما با نگاه
دست خود آهسته او بالا گرفت
از دل مجنون دل لیلا گرفت
گوشه چشمش روان شد چشمه ای
چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟
دل ز کف دادم منم گریان شدم
همنوا با اشک او نالان شدم
با نگاه آخرش پرپر شدم
همچو برگ لاله ی احمر شدم
رفتن او رفتن جان من است
دیدن او دین و ایمان من است
هر کجا باشد خدا یارش بود
دست حق یار و نگهدارش بود ...
خیلی دورتر از آن غروبی که تو در اولین شامگاه آشنایی مان نشان کردی
تنها و بی کس در ساحل نشسته ام و به تو می اندیشم ... آه چه دست
نایافتنی شده ای چه دور مانده ای از من از ما ... چقدر غریبم من ... و
چقدر مشتاق برای با تو بودن ... وای چه فاصله ایست میان چشمان من و
تو ...چشمانی که روزگاری محسورت کرده بودند ... راستی الان کجایی ؟
به چه می اندیشی ؟ با که هم کلامی ؟ هم دلی ؟
ماه من ! دستانم یخ زده اند در حسرت گرمای دستانت ...سردم
است ...کی بر میگردی ؟ بیا با تو ام غریبه ی دیر آشنا ...من بیمارم بیمار
نگاه مهربان و مشتاقت ... من تب دارم تب دیدارت تب حضورت تب
چشمانت !!! بیا ای دشمن دوست داشتنی ... ای بی وفا یار ..
ای نگار سنگدل ...ای همه چیز همه هستی ...بی تو به گمشده ای
سر گردان نابینا ی بی عصا می مانم ...
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
دلم تنگ است براي كسي كه نيمه ي دوم فصل چهارم زندگيم بود ...
زمستان را مي گويم ...زمستان را !!
همو كه با طلوع غروب نابهنگامش آتشي در نيستان دل بي قرارم
برافروخت و خود به تماشا ايستاد... آنكه دائم هوس سوختن ما
مي كرد .... كاش مي آمد از دور تماشا مي كرد ....
شايد كه بيايد و خاكسترم را بر باد و آب و دريا بسپرد ...
و يا شايد در زمين زير خروارها خاك دفن كند ... كه مبادا خاكسترم
دامنگيرش شود ... بر دامنش بنشيند ! ... نميدانم فقط مي دانم كه
آرزو دارم بيايد !! همين بيايد !!!
ميدانم با آمدنش جاني دوباره بر خاكسترم خواهد دميد ...زنده خواهم
شد ... ميدانم من زنده خواهم شد ... دستم نمي رسد كه در آغوش
گيرمت ... اي ماه با كه دست در آغوش ميكني ...
به تيغم گر زني دستت نگيرم و گر تيرم زني منت پذيرم ... كمان ابروي ما
را گو مزن تيغ ... كه پيش چشم بيمارت بميرم !
نوشته شده توسط کمند در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت
آخرین بار گرم رفتن دیدمش لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در التهاب دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم مرو گفت جانا ناگزیرم ناگزیر
گفتم او را لحظه دیگر بمان گفت می خواهم ولی دیر است دیر
در نگاهش خیره ماندم بی امید سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست بر رخ و بر لاله های گوش او
از سخن ماندیم و با رمز و نگاه گفت می دانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش پیش ما های های گریه بدرود بود
نوشته شده توسط کمند در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 20:57 موضوع | لینک ثابت
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند...
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
دل آواره من این همه آواره مگرد !
خانه ی دوست هم اینچاست اگر بگذارند ...
دلم در گرو توست دیدگان کم فروغم بر راه مانده است نازنینم !
کجا بجویمت ؟ تو بی من چونی ؟ آرام و قرارم ربودی و خود
آسوده خاطر برگهواره ی دل بیقرارم جا خوش کرده درخواب
ناز غنوده ای ... بی من ! وبی اعتنا به بی قراری هایم ...
تکانهای دلم چون حرکت آرام گهواره در دستان مادری سراپا
عشق... تو را در خوابی عمیق فرو برده ... کاش دمی چشم
می گشودی و چشمان منتظرم را با نگاه زیبا و رویای ات
نوازش می کردی ...
دلم آشوب است آشوب !!! ا اختیار دلم چون اسبی چمو ش و
گریز پا از دستم رفته ... تمام لحظاتم در حسرت آن روزها و آن
کوچه پس کوچه ها سپری میشود ... به همین زودی دیدن آنجا
برایم تبدیل شده به آرزویی دور و دست نایا فتنی ...می دانم
پریشان گویی می کنم ... میدانم نباید چنین باشم ولی هستم ...
می دانم این راه به ناکجا آباد ختم خواهد شد ...نه اصلا راه بجایی
نخواهم برد ...می دانم همه چیز تمام شده ... می دانم هر رفتنی
را بازگشتی است... ولی چه کنم با این دل سودایی ... که جز
ساز خود کوک نمی کند ... افسار گسیخته و کام خود می راند و
مرا نیز کشان کشان با خود می برد .... بی اندک عنایت و نگاهی
به پشت سر .... به انسان در مانده ای می مانم که تمام توش و
توان از دست داده و چون خسی بی اراده در میان گردبادی
سهمگین سر گردان مانده ..... بی اختیار به این سو و آن سو
می روم ...نمی دانم چگونه سر از این گوشه ی غریب دنیا
بر آوردم که اینگونه غم غربت بر دلم سنگینی کند ... آری عجیب
است من احساس غربت می کنم در زادگاهم ...بیگانه ام با مردمی
که از انها متولد شدم در میان آنها بزرگ شدم .. آآآآخ چه می گویم
اینهمه پریشان خاطری از چه روست ... آاااااا ی دل دیوانه
دمی آرام بگیرررررررررررر پیش از آنکه زنده زنده در
گورت کنم و آنگاه بر سر مزارت به سوگ بنشینم ...
ساربان تند مران ورنه چنان می گریم
که تو و ناقه و محفل همه در گل بروند
سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن
سر خود گیرد و اندر پی قاتل برود .......
باکم از کشته شدن نیست از آن می ترسم
که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود ............
پاورقی : خداوندا اگر روزی بشر گردی..... زحال ما خبر گردی ....پشیمان
می شوی از قصه خلقت ،از این بودن ! ! !
نوشته شده توسط کمند در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت





تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست
یا دلم بسته ی بند کمرت نیست که هست
آنچنان در دل تنگم زده ای خیمه ی انس
که کسی را نبود جز تو در او جای نشست





به خدا كز غم عشقت نگريزم نگريزم
وگر از من طلبي جان نستيزم نستيزم
قدحي دارم بر كف به خدا تا تو نيايي
هله تا روز قيامت نه بنوشم نه بريزم
سحرم روي چو ماهت شب من زلف سياهت
به خدا بي رخ وزلفت نه بخسبم نه بخيزم
زجلال تو جليلم ز دلال تو دليلم
كه من از نسل خليلم كه در اين آتش تيزم
بده آن آب زكوزه كه نه عشقي است دو روزه
چو نماز است وچو روزه غم تو واجب وملزم
به خدا شاخ درختي كه ندارد زتو بختي
اگرش آب دهيد م شود او كنده ی هيزم





محبوبم !
تو می دانی که من آواره ی خانه به خانه ی چشمانت
هستم ... وبی تو چشمهایم به ره آمدنت
اشک را دانه دانه به ریسمان تسبیح و دعا
می کشند ... در کدام خانه ای در این خراب آباد ...
بر کدامین ره چشم دوخته ای ... در انتظار کیستی ؟
می دانی بی تو هر گاه که باران می بارد من بی پناه
در جستجوی روزنی به درون خانه ی دلت ملتمسانه
سر بر آستانت می سایم ... تو کجایی که مرا نمی بینی
؟ دیگر کجا آن عشق پاک و آن نگاههای مهربان و آن
خاطرات شیرین با هم
بودن را بیابم ... نازنینم دلم هوای دلت را کرده ...
دلتنگ توام .... دلتنگ تووووووووووو !!
آرام جانم !
با یادت مرا آرامی نمانده است
ای همه عشق ! ای همه عاشق ... معشوق برجای
ماند ... چشم براه کرشمه ی ابروی تو ...
چشمانت را می خواهم ! چشمانت را ...




روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم





پاورقی :
شریعتی خیلی قشنگ میگه ...
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا ! ...
تو مسئولی خداوندا ! تو میدانی که انسان بودن ماندن
در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس
که انسان است و از احساس سرشار است .
آآآآخ فکر می کردم اگه بیام آروم می گیری ... لعنتی چه
مرگت ؟ چقدر بیقراری ؟ چقدر سر در گمی ؟
گل پونه ها نامهرباني آتشم زد آتشم زد ... گل پونه ها












نوشته شده توسط کمند در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت
آنکه به ديوانگي در غمش افسانه ام
آه که غافل گذشت از دل ديوانه ام
بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد
آنکه اول نوش دارو می نمود بر لب ما زهر نیش مار شد
عیب از ما بود از یاران نبود تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد
آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟ مردم از بس زندگی تکرارشد
مو به مو بسته ي آن زلف گره گير شدم
آخر از فيض جنون قابل زنجير شد م !
آرام جانم!
میخواهم دیروز مهربان را در دستان نوازش گر تو بو بکشم ...
هماره درتمامی زوایای ذهنم مشتاقانه می کاومت..
تا بدانم کجا تو را آغاز کرده و خود را گم کرده ام ...و تو
چگونه اینطور آسوده خاطر بر قنوت دستهایم قنوده ای و
سر بر نمی داری...من چتر آورده ام به بهانه ی بارش چشمانم...
هر چند آمده بودم تا در چشمانت دریا را ببینم ...
تا در چشمان دریایی ات غرق شوم... نازنینم صدایم کن
صدای تو خوبست ! به خوبی صدای چکیدن یک قطره
باران از آسمان آبی به دریای بی انتها....
به خوبی صدای لرزشهای دلهامان در هر دیدار ...
نیستی ببینی گلوبند بغض نشکسته ام را ٬که چون طناب
دار هر لحظه تنگ و تنگ تر میشود و دارد خفه ام می کند....
چگونه می توانم چشم ببندم بر خشکسالی نابهنگامی که بر
سراب چشمانم می ریزد .... اگر بودی می شنیدی که
کسی دارد ترا در درونم بی مهابا زجه می زند و روی
زخمه هایی که تو بر دلم گذاشتی پای می کوبد ...
تو می گویی
من چه کنم ؟ که در باور زمین نمی گنجم و حجم آسمان را
کم آورده ام ...رفتم نیامدی کاش می آمدی تا شاید بتوانم
در میان دستان مهربانت کمی بیاسایم ...بگو کی میایی
تا چله نشینی ریاضتهای بی تو بودن را ٬ در جامی از
شور و شوق زندگی سر بکشم...
چرا نمیایی ؟ کجایی بی من بی خودت بی ما ؟ چه کرده ای ؟
با دل من که حالا در نبودنت نیز هیچ روزی بی تو طلوع نمی کند
و تمامی روزهای من تکرار طلوعیست سرخ از مشرق دستانم تا
غروب غمیگین چشمان دریایی ات ...نمی دانی دلم چقدر آرزو
دارد که غرق شود در آبی چشمان محسور کننده ات ... در نگاههای
مهربان و مشتاقت ... من آن چشمان دریایت را کم دارم و
بقیمت جان خریدارم ....هر چند می دانم که حتی قانون
احتمالات نیز نه تورا به من خواهد رساند و نه مرا به تو ....
می دانم این ویرانه را آبادی نخواهد بود ...چرا که نه تو همانی
که بودی و نه من همان که می خواستم باشم .... دریغ ٬ هر
چقدر هم که بخواهم به کمک پیرزن فالگیر همسایه تو را در
میان خطوط دستانم به دام بیاندازم ... یا شاید در دام تو
بیافتم بی فایده است ... بی فایده !!
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند .صورت زیبای تو از همه زیبا تر است
هیچ ، تنها و غریبی
طاقت غربت چشماتو نداره
هر چی دریا رو زمینه
قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره
وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا
از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات
توی این غروب دلگیر جدایی
توی غربتی که همرنگ چشاته
همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته
حرفی داری روی لبهات ، اگه آه سینه سوزه
اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه
تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسی تو
اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات
پاورقی : نمی دانم ...کدام پل در کجای جهان شکسته
است ؟که هیچکس به خانه اش نمی رسد!!!
قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم...فرصت نشد بمونم
و از تو نگهداری کنم...گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته
برام...اگه یه و قت بگی نرو رفتن پر از درد برام...
نوشته شده توسط کمند در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 5:27 موضوع | لینک ثابت
وقت رفتن نمی خوام ببینمت
می دونم ببینمت کم میارم
اگه یک لحظه فقط نگام کنی
دلم پشت سرم جا میزارم
*********
دیگر فریب دست قضا را نمی خورم
گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم
فردا کنار خاطره ها بیگانه میشوم
درییچ و تاب جاده ها دیوانه میشوم
در پیچ خوابها ٬ بی تو بی تاب مانده ام
از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام
آنی که من بر سر راهش نشسته ام
بیگانه ایست که از تب عشقش شکسته ام
اگه خونسرد نگام بدل نگیر دل تو یه روز ازم خسته میشه
نازنینم !
بگذار که مهتاب نقطه ی تلاقی دیدار من و تو باشد .
بیا با هم از وادی غربت سفر کنیم .
اگر نمیایی اگر نمی مانی اگر می خواهی که بروی ..
دیگر ترا چکار به کار نگاههای نگران و چشمان در انتظار من ...
بگذار همچنان آن سوی سیاهی شب چشم براهت بمانم ....
مگر چه می شود هی بگویم نرو و بروی ...
چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ...
چه می شود که چون همیشه مرا نبینی صدایم را نشنوی ...
وقت رفتن نباید گریه کنی اینجوری دلم برات تنگ نمیشه
آن شب سرد زمستانی را
که مرا بیوه ی دیدار تو ساخت
بگذار ید فراموش کنم
حسر ت لحظه ی آغوش ترا
عطش عشق فراموش ترا
بگذارید فراموش کنم
ساحره مردی را که
مرا مست نگاه خود کرد
و به آتش زد و ویرانم کرد
بگذارید فراموش کنم
من هنوزم بادرد
در غم و سوز گذار
حسرت آهی سرد
منتظر می مانم
بگذارید فراموش کنم
میدونم هر جای دنیا که باشم تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه
پاورقی ۱: دلتنگي ام نه ازنبودتو! که ازوجودتو ازحضور توست!
دلتنگي ام ازنبودمن در وجود توست ...
پاورقی۲: آی ی ی ی خدا نمیشه یکی از ان اشرف مخلوقاتت
رو که اینهمه هیا هو براش راه اندختی نشون ما هم بدی ...
پاورقی ۳ : هرگز نديدم بر لبی لبخند زيباى تورا ....
هرگز نمى گيردکسی در قلب من جاى تورا
نوشته شده توسط کمند در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت
دوش شراب ریختی وزبر ما گریختی بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
مرا با مصحف روی تو سوگند
به بسم الله ابروی تو سوگند
نشانده قامتت در خاک ما را
به قد سرو دلجوی تو سوگند
به ديده می کشم خاک درت را
به خاشاک سر کوی تو سوگند
زبانم پيش رويت لال گردد
مرا با تندی خوی تو سوگند
شده رنگين کف دستت ز خونم
به بزم عشرت طوی تو سوگند
دلم داغ است از طرز نگاهت
به گردشهای آهوی تو سوگند
ز عشقت عشقری زنار بسته
خورد بر تاب ابروی تو سوگند
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد ناله کنم بگویدم دم مزن وبیان مکن
من می روم اما نا کام و در مانده با بک کوله بار بزرگ تجربه و با
خاطرات تلخ و شیرین از تو که البته گویا تلخی هایش بیشتر
است... به معشوقی می مانم که وعده ی عشاق بیشماری
را داده اما حریف یک دل نیز نشده است ...گوشه ی دامنم لای
لولای در ی حجیم گیر کرده و صدای پاره شدن گوشه ی غبای
کهنه ام دلم را می لرزاند حالا کنار چارچوب ایستاده ام و به جمع
اوری تکه های دلم در دو سوی در مشغولم .... کدام را در یابم؟
همچنان چشم در چشمان هیز وتیز او دست در گریبان بمانم به
امید روزی که شاید بپالاید ...او هیچگاه عاشقی نکرد و هیچگاه
نفهمید چگونه باید تمامی مرا سجاده ی نماز نیازش کند و تا
همیشه نماز نیاز بر آن گذارد ...چرا که اگر عشق ورزیدن اموخته بود
اگر خود خواهی ها و خودبینی هایش مجال داده بودند ...دیگر بر
زمین نمی ماند که هر نگاهش حکایت از هزار چشم گرسنه باشد
که تنم را حریصانه می چرند ... می روم ولی یقین دارم دلم برای
این عاشق و نگاههای معصومانه اش ...تنگ می شود... شکی
نیست ٬ نرفته دلتنگ شدن همیشه کار دستم داده انقدر که
شده ام چوپان دروغ گویی که بعد از هر بی مهری از جانب
او چون دست به نشان قهر و تهدید بالا می برم و میگویم
که دیگر بر نمی گردم ..نیشش تا بنا گوش باز میشود و
شانه هایش را با بی اعتنایی بالا می اندازد و به ریش
نداشته ام ریسه می رود و میداند که دوباره باز خواهم
گشت ... ولی حالا دیگر می روم بدون اینکه امیدی به
بازگشت باشد اگر هم بخواهم نمی توانم بر گردم ....
میروم به کنج تنهایی خودم تا در خلوت خود تصمیم بگیرم
که این دل تکه پاره را ...این کوله بار با ارزش را چگونه و
در کجا بی حضوردلگرم کننده اش ٬ باید بر زمین بگذارم ...
ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام اوست پناه وپشت من تکیه بر این چهان مکن
ديده ام ديد و دل کشيد ترا
شوق با نقد جان خرید ترا
چقدر خوب و خوشنما و قشنگ
خالق عالم آفريد ترا
ديدی ای دلربا به خانهٔ من
جذبه ی عشق آوريد ترا
سر او از تنش بريده شود
هر که از پهلويم بريد ترا
غم هجران دلبری آخر
تا به دامن يخن دريد ترا
شکر او بايد هر نفس گويي
آنکه اين رنگ پروريد ترا
نوشته شده توسط کمند در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 2:42 موضوع | لینک ثابت
یارم چو شمع محفل است
دیدن رویش مشکل است
سرو مرا پا در گل است
برخط و خالش مایل است
***
این راه هموار بجایی نمیرسد...!
از بیراه ها بیا....
من در میانه ی جاده ی دلتنگی
انتهای بن بست عاشقی
پلاک غبار گرفته ی انتظار
بی صبرانه آغوش گشاده تورا میخوانم.
و میدانم که نمیایی !!!
همان اول جاده که رهایم کردی و
چون مادری از کودکش ٬ پنهانی گریختی !
دانستم که نمیایی ...
من عاشقی را از تو آموختم
جاده ی عاشقی را بتنهایی تا انتها امدم...
و لی تو برجای ماندی ...مرد راه نبودی ...
***
نوشته شده توسط کمند در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 9:9 موضوع | لینک ثابت
بر می گردم اما نمی دانم کی ....
چند صباحی است اضطرایها و بی قراری ها راه
بر عاشقانه هایم بسته اند عجیب است غم غربت زمانی
گریبانگیرم شده که دارم بر میگردم به جایی که در آن
متولد شدم رشد کردم...دلم بیقرار مردمی است که ۵
سال بیشتر همراهشان نبودم ولی جز صداقت پاکی راستی و
درستی در آنها ندیدم ... طعم واقعی محبت را بارها با تمام
وجودم از این مردم چشیدم .دلم تنگ خواهد شد برای
دستان مهر بان پرستاری که در لحظات بسیار سخت با
نوازشش تسکینم داد فراموش نمیکنم گرمای دستان
پیر مردی را که دستانم را با صمیمت فشرد و
بوسه های گرمش از سر قدر دانی مرا در خود پیچید ...فراموش
نمی کنم سه شاخه گل آفتابگردانی را که در مترو آن انسان
شریف برای ابراز احساساتش به من هدیه کرد ...
گاهي چو آب هستم و گاهي چو آتشم
از اين دوگانگي ست كه بسی درد مي كشم
سويم ميا و روح پريشان من مخوان
اوراق كهنه اي ز كتابي مشوشم
پرهيز اين زمان ز من اي نازينن كه من
سر تا به پاي شعله و پا تا سر آتشم...
تابعد ... بدرود ! ![]()
نوشته شده توسط کمند در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم
با عقل آب عشق به يك جو نمى رود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
پروانه را شكايتى از جور شمع نيست
عمرى است در هواى تو مى سوزم و خوشم
خلقم به روى زرد بخندند و باك نيست
شاهد شو اى شرار محبت كه بى غشم
چقدر ساده و آرام ٬ و صمیمی ٬
چه بی صدا و صبورانه ...
تو در من آمیختی ...
چگونه زین پس در نمازهای نخوانده ام جستجویت کنم ؟
با کدامین توان هنوز به قنوت گریه نرسیده باید سلامت دهم ؟...
بعد از این من می مانم و دستهایی پر از دعا که به آرزوی اجابتت
برافراشه شده من می مانم و چشمانی ملتمس که به
آسمان ابری چشمان زیبایت آویخته ...
من می مانم و صفحه ای سفید در مقابلم که
باید بی نقش حضورت مشق عشق کنم !!!
قبله ی من ٬ مسجود من ٬ نگارم ! پای رفتنم نیست....
چند صباحی دیگر چگونه تو را بگذارم بگذرم ...بدون تو ٬
من قبله ام را گم می کنم ٬ به کدامین روی قامت
ببندم ...بی جلوه ی جمالت سجاده ام را در محراب
کدام دل سودایی بگسترم ...
مگر جز آن دل سودایی و نجواهای عاشقانه
دلیل دیگری برای بودنم دارم ...
این شبها به گواهی رویاهای صادقانه ام
بوی رفتن می شنوم ...بوی فراق !
و به هنگام وداع
چشمهامان تر بود
در پس پرده ی اشک
تو و دنیای خلوص
من و دنیای ریا
و تو لبخند زدی
که هم آمیخته شد با اشکت
اشک شوقت لب خندان تو زیبا می کرد
من به تو خندیدم
طرحی از خنده به لب
عاشقانه تو مرا بوسیدی
دست پر احساست
بدن غرق گناهم بفشرد
من تو را بوسیدم
دست الوده ی من
چه ریا کار ترا لمس نمود
در پس پرده ی اشک
تو مرا پاک نگاه میکردی
پاکی از اشک تو بود
ای تو دریای پر از عشقی پاک
ای همه سادگی و راستی و مهر و صفا
چشمهایت ز درون تو حکایت می کرد
عاشقانه به چه شرمی تو نگاهم کردی
من چه بی شرم تو را میدیدم
چشمهایم همه لبریز دروغ
سعی درپوشیدن اسرار درونم میکرد
و تو با ذهنی پاک
رفتی و من ماندم
خاطر م سخت غمین
با خودم سخت جدلها کردم
حال چشمانم واقعا گریانند
و تو را می طلبند
پ ن : کاش زمان را به من می سپردند...انگاه برای
همیشه در مرداد ۸۷ متوقفش می کردم ...
پ ن : چه خوب است اینکه من ٬ می روم ...
نوشته شده توسط کمند در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد ... 
به گلزاران گلی هستی فراموشت نخواهم کرد .
قسم بر جامه ی پاکی که از مهرت به تن دارم ...
که تا جان در بدن دارم فراموشت نخواهم کرد
هزار لایه ی سخت و نفوذ ناپذیر هم که داشته باشم ٬
می دانم می دانی که وقتی به چشمانم خیره میشوی و
ساکت می مانی و ساکت می مانم و مستاصل ...می فهمم
که می فهمی راه گریزی ندارم ...گلها همیشه از بی آبی
نیست که می میرند ...گاهی از سوختن ...سوختن در مقابل
دیدگان روشن افتاب ... از گرمای سوزان آفتاب است که پر پر میشوند ...
اگر سوختنم را نمی خواهی دم در کش ...دمی سکوت کن
سخن نگو کمی هم شنیدن بیاموز...
می دانم که میدانی گلدان کوچک زمین چقدر تنگ است
برای من ... پس زمین را فراموش کن راه رفتن را از یاد
ببر ...پرواز بیاموز ...پرواز ! ...نازنینم ! وقتی تو نیستی
نه هست های من چنانکه بایدند نه بایدهایم
آنچنان که باید باشند هستند ...مثل همیشه آخر حرفم و
حرف های آخرم را با بغض می خورم ...اینطور شاید برای هر
دوی ما بهتر باشد ....
امشب صنما باز که افسانه شنیدیم!
وصف لب تو از لب پیمانه شنیدیم!
پیمانه چو با یاد نگاه تو گرفتیم!
از هر رگ دل نغمه مستانه شنیدیم!
هر تاب سر زلف تو گویای حدیثی است!
این راز نهان را همه از شانه شنیدیم!
تا دیده به شمع رخ زیبای تو بستیم!
آهنگ وفا از پر پروانه شنیدیم!
آنشب که گره از سر زلف تو گشودند!
فریاد و فغان از دل دیوانه شنیدیم!
مشکل بُود از کوی تو آسوده گذشتن!
ما این سخن از ساقی میخانه شنیدیم!
حتی اگر این فاصله را بر دارم
اندازه ی یک عمر تورا کم دارم
اینجا که شروع تازه تر ٬ یک مرگ است
بگذار که نقطه سر خط بگذارم....
نوشته شده توسط کمند در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 2:31 موضوع | لینک ثابت
گر چشم سيه مست تو تحريک نمي کرد
آب مژه بيدار نمي ساخت ز خوابم


دلم از نرگس بيمار تو بيمار تر است
چاره کن درد کسي کز همه ناچار تر است
گر تو اش وعده ديدار ندادي امشب
پس چرا ديده من از همه بيدار تر است
پروانه ی پریشان نگاهم همچنان در کو چه پس کو چه
های شهر در جستجوی توست ...هنوز دلم نیلوفری
شمع نگاههای مهربان توست ...نازنینم من
التماس دل را چه کنم ؟ من پروانه ی خیالم را که
بی محابا در آستان خانه ات پشت پنجره ی همیشه
بسته ی دلت پرسه می زند چگونه در اختیار بگیرم ...نازنینم
دلتنگم ! می گویم تورا اما نه دیگر برای تو شاید برای تسکین
دردهایم ...و یا شاید برای گزاردن مرهمی بر زخمهای
عمیق دلم ...می گویم تو را اما نه از برای تو ... برای خودم
چرا که می دانم توان شنیدن نداری... می گویم نه از برای
تو ...برای دلتنگی های همیشگی ام ...برای تصاویری که از
تو در من حک شده اند...برای حسرتهای جاودانه شده در
دلم ...برای طعم تلخ دوست داشتن تو ... آری می گویم اما نه
برای تو ٬ تور ا جایگاهی در این گفتار نیست..سهمی برای تو
نیست تمام اینها سهم من است ... از این به بعد دیگر منم و
من و من ...و دیگر هیچکس... سهم من از تو همین گفتن
عاشقانه هاست شاید تا همیشه ...عاشقانه های بی تو
بی حضور تو ...اصلا عشق یعنی تو ...چرا که عشق را از
تو آموختم ...چرا که با تو گام در این راه پر خطر نهادم ...
مشغول رخ ساقي سرگرم خط جامم
در حلقه ميخواران نيک است سر انجامم
اول نگهش کردم آخر به رهش مردم
وه وه که چه نيکو شد آغازم و انجامم
هم حلقه گيسويت سر رشته اميدم
هم گوشه ابرويت سر مايه آرامم
خيز اي صنم مهوش از زلف و رخ دلکش
بگسل همه زنارم بشکن همه اصنامم
گر طره نيفشاني کي شام شود صبحم
ور چهره نيفروزي کي صبح شود شامم

نوشته شده توسط کمند در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 18:43 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
امشب ، همه اشکم ، همه رشکم ، همه دردم
در خواب به دیدن تو معتاد شدم...ای قاصد ناب آرزوهای محال ...
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد ....
نگاهت را حلالم کن که شاید این نگاه آخرت باشد .........
همچنان در بند خود بودی که بود ....
چون هست روزگارت ؟ ما را يکی خبر کن ...
جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست ...
شب که در حلقه ما زلف دلارام نبود...تا به نزدیک سحر هیچ دل آرام نبود...
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش به من شوق زیستن داد !
درباره وبلاگ

حتی اگر این فاصله را بر دارم
اندازه ی یک عمر تورا کم دارم
اینجا که شروع تازه تر ٬ یک مرگ است
بگذار که نقطه سر خط بگذارم.
فهرست اصلی
دوستان
مارال
داریوش
خانه بدوش
حوا
عاشقانه ها
خیس
نوشته های من برای خودم
م. شیدا
ستاره اي بر فراز جنگل
ظالمانه ها
داستانهاي عاشقانه
محبت دوست
چشمی که نظر نگه ندارد
بی همگان بسر شود...
رویای شیرین من
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
طراح قالب
POWERED BY