تبليغاتX

حرامی








آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم ....... احساس سوختن به تماشا نمی شود




شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....

 

              با خيال خشك  تا كي سر به يك بالين  نهم                

دست در آغوش با تصوير كردن مشكل است

 

***** 

حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم
 
باز سرنوشت و انتهای آشنایی
 
باز لحظه های غم انگیز جدایی
 
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
 
باز اول راه و حس تلخ نرسیدن
 
پای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالم
 
تا من ببخشی آخر تا دلت بسوزه کم کم
 
مثل آینه روبرومه حس با تو بودن من
 
دارم از دست تو می رم عاشقی کن من نشکن 

 

               كو  طالعی   كه    تنگ  در  آغوش آرمت؟                

يا: طاقتي  كه دست   ز دامن بدارمت

 

 اینبار میخواهم با تو بودن را تجربه ...نه لمس کنم ..چه میگویم  

راستش را بخواهی میخواهم بنوشم طعم شیرین با تو بودن را

انقدر که سیراب سیراب شوم . می خواهم گرمای دستانت

را  حس کنم و طعم آرامش آغوش گرمت را بچشم . 

 

              نماز   عشق   مــرا   آبرو   از   آن  بــــاشد                

که  قبله  می کنم   آغوش  مهربان  تو را

 

می خواهم  میان بازوان مهربانت طعم واقعی دوست داشته

شدن را به تمامی وجود حس کنم ..میخواهم چشم در چشمانت 

 خیره شوم آنقدر که در میان چشمان عاشقت غرق شوم  ... 

میخواهم بوسه بارانم کنی آنقدر که جانت بر لب آید و جانم

بستانی ... 

 

       از  غنچه    لعلش   هوس    بوسه   نمودم        

خنديد و به من گفت زياد از دهن تست !

 

می خو اهم  بسختی در برت بگیرم ...

میخوا هم چنان بر سینه بفشارمت که هر دو یکی شویم ...

 

                چون  غنچه مهیّاي  شگفتن  شده‌ام                

 در  پهلوي  عندليب  جا   مي‌خواهم !

 

نیست شویم ... دود شویم ...خاکستر شویم و خود را به باد

بسپاریم ٬آزاد و رها پر بکشیم از این زمین تا آسمان آبی آبی ...

نمیدانی چقدر این روزها دلم هوای دلت را

نگاهت را صدایت را نجواهایت را و آن خداحافظی ها ی کوچه

پس کوچه هارا ... کرده و چقدر آرزوی با تو بودن دارد ...

 پاورقی :
 
 پ ۱ ـ بعد از مدتها در آیینه خیره شده بودم در چشمان خودم ..
  
امروز بعد از اولین چله نشینی زندگیم دانستم که چشمهایم
 
را رنگی نیست ...امروز توانستم موهای سپیدم را بشمارم ...
 
امروز رد پای گذر زمان را در چهره ام دیدم ...وه !
 
چقدر عمیق شده اند خطوط پیشانیم ...امروز هستم ولی
 
می دانم که خیلی زود دیر خواهد شد اگر نیایی ...اگر نباشی ...
 
اگر نبینی مرااااااااا.
 
پ ۲ ـ آآآآآ ی خدااااا کجایی ؟خدایی کردن یادت رفته ؟ یا از
 
دست ما آدمها خودت قایم کردی ؟ کی ؟ کجا ؟چطور باید
 
سهیلا قدیری انتقامش بگیره ؟
 
کی باید قلم ان قاضی ظالم و قانو گذار بی رحم رو بشکن ؟
 
سهیلا الان باید زیر خروارها خاک باشه ؟ مگر نه اینکه همه ی
 
این قانونها به اسم تو نوشته شده و نسبتش دادن به تو ...
 
 پس چرا هیچ صدایی ازت درنمیاد ؟
 
تو هم از ما آ دم ها می ترسی ؟ منکه تمام هفته ی گذشته
 
رو هی بغض کردم هی اشکهامو پاک کردم ...و مثل اسپند
 
رو ی آتیش لحظه ای قرار نداشتم ... انوقت تو رحیمی ؟ من
 
وقتی خبر اعدامش شنیدم تما مسیر تهران تا شاهرود در
 
حال رانندگی هی بغض کردم ... تو چکار کردی ؟
 
ببینم انصاف تو هم مثل انصاف این قانونگذارهای بی مروت ؟
 
به یکی اجازه میدن فقط به توهم شک در خیانت زنش ان رو 
 
 بکشه... بی هیچ تعقیب مجازاتی ... انوقت این زن که در
 
شرایط سخت زندگی خرد شده و بچه ی ۵ روزه ی نامشروعش 
 
 رو به ناروا کشته بجرم بدبختی نداری بیچاره گی
 
تجاوز و فقر ٬ بدون اینکه شاکی خصوصی داشته باشه با شکایت
 
مدعی العموم جانش رو می گیرند ... این مدعی العموم  وقتی که
 
پدر سهیلا انرو که دختر بچه ای بیشتر نبوده وادار به سیگار
 
فروشی ... میکرده کجا بود ؟ زنی که در آ خرین مکالمه اش ...  
 
آرزو می کنه که کاشکی کمی میوه داشت که بخوره ... وصیت
  
میکنه که جنازه اش رو تحویل خانواده ی کر و کورش ندن ... وصیت  
 
میکنه نزدیکی بچه اش دفنش کنند ... و عجبا که هیچکدوم از
 
این خواسته هاش عملی نمیشن... افرین به خدایی کردنت !!!
 
پ۳ ـ آآآ خ این دنیا چقدر  کوچیکه خیلی حس بدی دارم و تنهایی
 
بد جوری آوار شده رو دلم احساسم زندگیم و گاهی فکر های
 
خطرناکی بسرم می زنه ...آآآآ ی دنیاااااا ! جای من کجاست !؟
 
پ ۴ـ بدبخت ترین آدمهای روی زمین مادرها هستند ...چقدر باید
 
هزینه بدن و از خودشون آرزوها شون بگذرند بخاطر بچه هاشون ...
 
امروز داشتم ....
 
پ ۵ ـ انچیزی که  من دیدم تو کوچه خیابونهای تهران واقعا
 
یکجورایی نگران کننده بود همش به این فکرمیکردم که یکی از
 
علائم ضعف یه حکومت و قرار گرفتن ان در سراشیبی اضمحلال
 
اینه که در مقابل مردمش به خشونت روی بیاره ومجبور بشه برای
 
حفظ خودش دست به اسلحه ببره...تمام خیابونهای تهران چهره ی
 
جنگی بخودش گرفته بود و این نیروهای نظامی بودن که تا کوچه
 
پس کوچه ها هم دنبال مردم می کردند ... و اگر  دستشون
 
می رسید با باتوم مشت ولگد و گاز اشک اور از مردم پذیرایی
 
می کردند . گاهی فکر میکنم همون اشتباهاتی رو که  شاه در
 
سال ۵۶ مرتکب شد که با نوشتن ان نامه ی توهین امیز برعلیه
 
امام در روزنامه ی اطلاعات احساسات مردم رو تحریک کرد بعد
 
تظاهراتشون رو با گلوله بست و بعد از ان مراسم چهلمها ...و
 
خشونتهای پی در پی شاه و نهایتا پیروزی انقلاب .... کاش
 
سیاستمدارهای ما کمی تاریخ میخوندن و عبرت میگرفتند. متوجه
 
 میشدندکه هرچی خشونت بیشتری بکنند شیب این سراشیبی
 
تند تر میشه .... هرچی از آزادی های مردم کم  کنند مردم جری تر
 
میشند و مقاومتر ... ونهایتش درست مثل سال ۵۶ که شاه مردم
 
رو در آستانه ی انفجار دید مجبور شد یه سری آزادی هایی بهشون
 
بده که اتفاقا همین آزادی ها منجر به سقوطش شد .اینها هم اگر
 
 زود بخودشون نیان ٬ یه روزی مجبور میشن تن به اصلاحات بدن که
 
ممکن  دیگه دیر شده باشه ...واقعا حیف ٬کی باور میکرد روزی
 
برسه که مردم عکس مسئولین نظام رو لگد کوب کنند کی فکر
 
می کرد یه روزی برسه که مردم بسیج و سپاه رو مقابل خودشون
 
ببینند ؟ کی فکر می کرد روزی برسه که بسیجی ها چماق بدست
 
دنبال مردم کنند ؟  راستی اگر امام این روزها بود چکار میکرد ؟
 
جالب بود که اینبار موج اعتراضات به مدرسه ها هم کشیده بود ...
 
توی مدرسه ی خود من بچه ها  با هماهنگی قبلی از زیر مانتوها
 
شون لباس سبز پوشیده بودند ...چند دقیقه ای کلاسها رو تعطیل
 
 کردند ...بعدشم موکت نماز خونه ی مدرسه روکه سبز بودکندند و 
 
دور حیاط مدرسه چرخیدن و شعار دادند ... از شجاعتشون و از این
 
اتحادشون کیف کردم و توی دلم بهشون احسنت گفتم و حس 
 
کردم چقدر بزرگ شدن این فرشته های کوچیک دوست داشتنی .
   
این روزهاکلاسهای درس ملتهبند و بچه هابایک اشتهای سیری
 
ناپذیر چشم دوختن به دهن معلمها که یک حرفی و تاییدی از  
 
انها بشنوند...
 
ولی  قیافه ی مدیر مدرسه دیدن داشتن بیچاره چنان رنگش پریده
 
بود که میگفتی الان سکته کنه ... در بعضی مدارس پسرانه هم
 
گویا انهایی رو که لباس سبز پوشیده بودن رو راه نداده بودند ...
 
 
بر کار دلم خندم او نيز به من خندد **** يا رب ز چه رو خندد ديوانه به ديوانه
 
 
 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 5:31 توسط کمند |

 

ازآن بدیر مغانم عزیز می دارند

که آنچه نمیرد همیشه در دل ماست

 

شب نیست که چشم آرزومند تو نیست ...

وین جان به لب رسیده در بند تو نیست ...

گر تو دگری بجای من بگزینی ...

من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست ! 

 

آخ چقدر این دنیا کوچیک ... چقدر راحت آدمها میان از کنارت

عبور میکنند می رند ... چقدر راحت نادیده گرفته مشیم ما ...

چقدر راحت قربانی جاه طلبی هم نوع های خودمون میشیم ...

خیلی دلم میخواد همه چیز رها کنم برای یه مدتی برم یه

گوشه ی این ناکجا اباد گم و گور بشم چقدر دلم میخواد

برم هیچستان ...سرتا پابغضم ... دلم به اندازه ی تمام

 زندگیم پر از بغض ...

پاورقی : یه سفر رفتم مراغه دیدار با معصومه کلی 

خاطرات گذشته رو برام زنده کرد یادش بخیران پیاده روی ها

بازار رفتنها مک دونالدها گمشدنهای عمدی آواز خوندنها

 توکوچه و خیابون شبگردی های خودم بخصوص زیر ان

بارونهای سیل آسا٬زنگ ساعت پنج شهرداری و تعطیلی

 اداره ها و پیاده روی های عصرانه تو کوچه پس کوچه های

توکیو ...خلاصه همه و همش دوباره زنده شد .. عهد کردم

باخودم هر طور شده عید یه سفر برم انطرفها ... تابستون

که سفر چین و افریقای جنوبی و از همه مهم تر این

دل نگذاشت ...تاببینیم عید خدا چی میخواد ...

پ ۲ : قبل از اینکه بیام اینجا فکر میکردم جایی که متولد

شدم احساس غربت خواهم کرد . چقدر عجیب که

دیگه حتی توی خونه ی خودم هم احساس غربت میکنم

غربتی به وسعت تمام نبودنهای تو ...و تنهایی هام 

دوصد چندان شدن و دوروبرم پر از خودخواهی ها...

عجبا از من با اینهمه صبوری ! ...

چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي, نه غمگساري نه به

انتظار ياري, نه ز يار انتظاري . غم اگر به كوه گويم بگريزد

و بريزد كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري . چه چراغ

چشم دارد دلم از شبان و روزان كه به هفت آسمانش

 نه ستاره‌اي است باري دل من!چه حيف بودي كه

چنين زكارماندي چه هنر به كاربندم كه نماند وقت كاري

. نرسيد آن كه ماهي به تو پرتوي رساند دل

آبگينه بشكن كه نماند جز غباري همه عمر چشم بودم

كه مگر گلي بخندد دگر اي اميد خون شو كه فرو

 خليد خاري .سحرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌

است تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري به سرشك

همچو باران ز برت چه برخورم من؟كه چو سنگ تيره

ماندي همه عمر بر مزاري . چو به زندگان نبخشي تو گناه

زندگاني . بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري نه چنان شكست

پشتم كه دوباره سر برآرم منم آن درخت پيري كه نداشت

 برگ و باري سر بى پناه پيري به كنار گير و بگذر كه

به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري به غروب اين بيابان

بنشين غريب و تنها بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري.....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:29 توسط کمند |

 

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتیم غم تو نگذاشتت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

 

خاطرات بر جای مانده از تو هیزمی است برای  آتشی شعله ور 

دراین روزهای به خاکسترنشسته ی زندگیم ... و زخمی است

عمیق بر دلی که با دل تو باریدن اموخت  و طعم شیرین عشق

را برای اولین بار مزه کرد ... من در بهار یک سالگی انتظارم حضور

 ظهور تو را به قیمت جان خریدارم و بی صبرانه آمدنت را فریاد

می کنم ...صدایم را می شنوی ؟ صدای عشق و درد و

بی تابی و انتظاری کشنده ... در آرزوی امدنت از

شب تا سحر با ماه و ستارها دردمندانه نجوا

میکنم : کاش بیایی ... کاش بیایی ....

 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 

 پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت 

 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 

 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 

 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 

 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 

 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 

 بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند 

 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 

 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 
 

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

پاورقی : ۱ـ چهل سالگی هم تموم شد ... پارسال این موقع توی

هواپیما ی توکیو ــ تهران و برگشت به ایران بودم چه روزهای تلخی

بودن ان روزها ... و حالا دیگه ...بگمانم ننویسم بهتر... و امسال

هم در پرواز کیپ تان به تهران ... تاسال دیگه خدا چه خواهد کجا

 باشم و در چه حالی ... ولی هیچوقت این روزها رو در سال ۸۷ از

یاد نخواهم برد ... اینم تصویری از زندگی من و شایدم خیلی های

 دیگه خیلی مناسبت داره با روز تولد ...

 

اسارت در توهم زندگی

۲ ـ دیشب از سفر افریقا برگشتم... جای شما خالی چه محشری 

بود طبیعت بسیار زیبای افریقا و دیدن خیلی چیزهایی که توی این

همه سال در کتاب جغرافیا خونده بودیم دماغه ی امید نیک ٬ محل

اتصال اقیانوس هند و اطلس به هم ٬ اتصال دو جریان اب گرم گلف

استریم با جریان اب سرد سرف استریم ... سفری پارک انم توی

جنگلهای افریقا و دیدن حیواناتی مثل شیر و زرافه و فیل ... که

کنار هم زندگی می کردن ... رفتن توی اقیانوس با یه قفس و

حمله ی کوسه های گرسنه ... دیدن شنای دلفین ها و نهنگها

در محل زندگی طبیعی شون وای نمی دونید چقدر هیجان انگیز

 بود و لذت بخش .... و از همه جالب تر جهت ماه بود  که برعکس

جهت ماه در نیمکره ی ما بود ... این سفر رو هم تنهایی رفتم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:50 توسط کمند |

 

*ما برفتیم دلی آواره درکویت بماند *

 

                   *****

خوشا دلي که مدام از پي نظر نرود

به هر درش که بخوانند بي‌خبر نرود

طمع در آن لب شيرين نکردنم اولي

ولي چگونه مگس از پي شکر نرود

سواد ديده غمديده‌ام به اشک مشوي

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوي خود دريغ مدار

چرا که بي سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايي

که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروي شريعت بدين قدر نرود

من گدا هوس سرو قامتي دارم

که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمي دگري

وفاي عهد من از خاطرت به درنرود

سياه نامه ‌تر از خود کسي نمي‌بينم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد

چو باشه در پي هر صيد مختصر نرود

بيار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

 

دلم تنگ است و بیقراری میکند و بی تاب توست ...امشب این

 

ماه وستارگان و آسمان یکجا مرا غرق در یاد تو کرده اند و خواب

 

از چشمانم گرفته اند... و من باز قلم دردست می نویسم از تو و

 

برای تو از دلتنگی هایم برای آن روزهای بارانی برای آن چشمانی

 

 که رویا می بافت و صد سخن داشت ... برای  کوچه هایی که 

 

 آرزو میکردیم هیچگاه به پایان نرسند  ...چقدر خسته ام خسته از

 

 انتظار ٬ خسته از بی تو بودن خسته از  بی همزبانی خسته از

 

 چشم دوختن به فردای نیامده که شاید بیایی با یک سبد گل رز

 

سرخ به تلافی  ... چه میگویم ؟ نمی دانم شاید گناه از تو نیست

 

 شاید گناه از من ... فقط می دانم که نبودنت ندیدنت نداشتنت باید

 

تاوان سنگینی باشد برای گناهی مشترک ...  محبوبم ! کجایی که

 

ببینی چگونه روزهای تنهایی بدون تو بودن را دانه دانه به تسبیح

 

میکشم و ــ در این شبهای تنهایی ٬ بربام سجاده ی دل به خون

 

نشسته ام  در کنار ماه وستاره ها ــ در قنوت نماز نیازم به شماره

 

می گیرم و اشکهای هجران را از چشمه ی چشمهای منتظرم 

 

روان میکنم . باشد که اجابت کنی این چشمها را که روزی  

 

به بندت کشیده بودند ...

 

دیدار ِ تو گر صبح ِ ابد هم دهدم دست 

 

 من سر خوشم از لذت ِ این چشم به راهی

 

به پرنده ی خسته و درد مندی  می مانم که صیادی دام بر

 

 لانه ی ویرانه ام نهاد و باشور عشق خود از ان کاخی ساخت

 

باشکوه ...برای روزگار هجرانش ... آآآخ چقدر دلم  تو را کم دارد...

 

نتونستم این شعر نیمای عزیز نادیده بگیرم...

 

من به اندازه ی دنياي شما غم دارم

 

چون تو او را کم و من نيز تو را کم دارم

 

 

کاش با قيد وثيقه برهم از غم تو

 

سند ِ  سربي ششدانگ  ِ جهنم دارم

 

 

کيست تا مرثيه خواند به دل مرده  ی من

 

اين چه دردي ايست خدا کين همه ماتم دارم

 

 

و دقيقا به خلاف صفحات تقويم

 

چند ساليست که هر ماه محرم دارم

 

 

فکر کن هر دوی ما مشترکا هم درديم

 

چون تو او را کم و من نيز تو را کم دارم

  

*****

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

 

پ۱: می دانی چند صباحی است به چه می اندیشم ؟  انديشدين به اينکه

من نميخواهم ديگر به تو بينديشم  همچنان به تو انديشيدن است پس

بگذار بکوشم تا نينديشم که نميخواهم به تو بينديشم ...

پ۲:ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم

تا این  که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم : دکتر شریعتی  

پ۳: این روزها معرفی سه زن در کابینه  بد جوری ذهنم مشغول کرده

اولش که خیلی خوشحال شدم و به خودمون دست مریزاد گفتم که

اینهمه تلاش و برو بیا قبل انتخابات و کشیدن مطالبات زنان به کوچه و

خیابان بخصوص قرار دادن ان بعنوان یکی از د غدغه های بزرگ نامزدهای

انتخابات  انقدر موفقیت امیز بوده که ادم متحجری مثل رئیس چمهور فعلی

رو که درسال گذشته با ارائه ی لایحه حمایت از خانواده ان افتضاح رو ببار

آورد ٬ وادار به این کار بکنه ٬ این بخودی خود موفقیت بزرگی هستش برای

جنبش زنان ٬ هر جتد که  نگرانی هایی داره مثلا اینکه این سه تا خانم نکند

که مردتر از مردان باشند ... نمونه اش همین خانم آجرلو بنده از ان روزی

 که این خانم معرفی شده سجاده پهن کردم زار می زنم که رای اعتماد نیاره ...

دوم معرفی این خانمها درشرایط فعلی که دولت با عدم اقبال عمومی روبرو

هست می تونه صرفا یه کارسیاسی برای بدست آوردن مشروعیت باشه.

وسوم اینکه ترس از اینه که این سه وزیر اگر رای بیارند بعنوان چوب دوسر

برای سرکوب جنبش زنان استفاده بشند . چون اگر مثلا یه لایحه ی شبیه همون

لایحه ی ضد خانوده قرار بشه دوباره مطرح بشه ما تا بخواهیم حرف بزنیم

خواهند گفت خب اینها هم خانم هستند دیگر ... بقولی از این خانمها برای

تشدید قوانین تبعیض امیز  مرد سالارانه ی جاری کشور استفاده ی شود ...

خلاصه ورود سه خانم در صورت کسب رای اعتماد به کابینه در این دولت و با ان

سابقه ی زن ستیزیش می تونه بیشتر نگران کننده باشه تا خوشحال کننده ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:10 توسط کمند |

 

*کاش می شد بوسه بارانت کنم*

 

جان عاشق را به قربانت کنم

 

ای که دور از من و در قلب منی

 

با خبر باش که دنیای منی

 

دوستت دارم بی آنکه بخواهمت... سخت است در خود بپیچم چون رود 

 

وساکن بمانم چون مرداب... سخت است  چون ابر بغرم ولی بی صدا 

 

چون باران ببارم ولی درخفا ... سرگشتگی است بخواهمت با تمام

 

وجود ... بی انکه بفشارمت در میان بازوانم ... وسختر اینکه ٬ 

 

همه ی اینها را بخواهم و بتوانم ولی باز بگریزم ....راستی نهایت  

 

عاشقی است وعده ی دیدار در فراسوی پیکرهاااا

 

و نهایت سر گشتگی است خواستنش تا بی نهایت ٬

 

تمنایش به تمامی وجود ٬ بی هیچ خواهشی !!

 

******

گرچه از دیده برفتی به دلم شد جایت

 

چشم در راهم گوشم به صدای پایت

 

نه که از دل برود هر چه برفت از دیده

 

من دل و دیده ببازم به قد و بالایت

 

غم هجران نچشیدی و نمی دانی چیست

 

اشک در دیده بجای شکر رویایت

 

بعد تو نرگس و گل هر گذری می بینم

 

یاد میایدم از چشم تو لبهایت

 

همچو شمعی همه تن سوختم آب شدم

 

 شادیم بود بتابم بدل شبهایت

 

تو نبودی که مگر ظرف وفا بشکستی

 

خوش که مجنون نشدم در هوس لیلایت

 

سر به سامان نرسد تاسر ناسازی هست

 

در سرم نیست بجر سر تو و سودایت

 

نه به شمیشیر به یک غمزه دونیمم گردان

 

تا که راحت شوم از دست تو و دنیایت

 

درد دوری نتوانست کشیدن غافل

 

وای بر نادر اگر سر نکشد صهبایت

 

 از دوست خوبم" نادر"

 

******

 

دلم خیلی بیشتر از حجمش پراست... پر از جای خالی تو ٬ 

 

پر از  دلتنگی  برای نگاه تو ٬ 

 

پر از آرزوی قدم زدن در کوچه پس کوچه های شهر با تو ... 

 

پر از حس پرواز  ... پر از تو  ...

 

دلم خیلی بشتر از حجمش تو را کم دارد .

 

چشمهایم خیلی بیشتر از سویشان چشم  انتظار تو اند ...

 

نازنینم ! میدانم که نمیایی ـ نه ـ اصلا اگر بیایی من می روم ...

 

 همه ی اینها را کم دارم و سخت آرزو مندم ... 

 

ولی میدانم که با آمدنت هیچگاه نه آرزوهایم  بر آورده خواهند    

 

شد و نه تمناهایم  دست یافتنی ... آآآ خ چه می گویم ؟ 

 

جغرافیای کوچک دل من به وسعت آغوش مهربان  توست ٬

 

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من...

 

دریای من به پهنای چشمان  عاشق توست ...ای کاش غرق 

 

شوم در میان چشمانت ...

 

در نبود تو سینه ام به تنگی تنگترین تنگه ی روی زمین است ...

 

و اگر بیایی بی کران آسمان را نیز کم خواهم آورد ... 

 

******

 

بکویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم!

بدل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم!

تو کوته دستیم میخواستی ورنه من مسکین!

براه عشق اگر از پا در افتادم بسر رفتم!

نیامد دامن وصلت بدستم هر چه کوشیدم!

ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم!

ندانستم که تو کی امدی ایدوست کی رفتی!

به من تا مژده اوردند من از خود بدر رفتم!

تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من!

که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم!

مرا ازردی  و گفتم که خواهم رفت از کویت!

بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم!

بپایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من!

از این ره بر نمیگردم که چون شمع سحر رفتم!

تو رشک افتابی کی بدست(سایه)میائی!

دریغا اخر از کوی تو با غم همسفر رفتم!

*پ ۱ : دو شب پشت هم دوتا کنسرت رفتم عالی بود یکی کنسرت بانوی

آواز ایران  هنگامه اخوان که بعد از ۳۰ سال امده بود اینجا ... و چقدر  دلم

سوخت برای اقایونی که خیلی مشتاق بودن بیان و کنسرت ببینند ولی به

برکت دین مبین اسلام جمهوری اسلامی ناکام موندند و دوم یه کنسرت که

ظاهرا هنرمندهای معروفی نداشت و لی چون از  چندین ساز ایرانی  استفاده

شد بود و شعرهای قشنگی هم خونده شد واقعا روحم تازه شد ....

*پ ۲ : چقدر دلم میخواد ٬ که دلم اجازه بده همه ی اینها رو با آب و تاب

برای تو تعریف کنم ... ولی خب چه میشه کرد ؟ بقول شاعر :

ناز معشوق از نیاز عاشقان بالا گرفت

ورنه پاداش ِ محبت . بی وفایی ها نبود

*پ ۳ : هر چی میخوام اینجا رو سیاسی نکنم ولی نمیشه انگار ٬

در مراسم تنفیذ ٬ اقای خامنه ای گفت : "حوادث بعداز انتخابات یه کاریکاتور

مغلوط از انقلاب ۵۷ بود " این چند روز خیلی دارم فکر میکنم این جمله یعنی چی ؟

اگر  تفسیری دارید لطفا  بدون بکار بردن کلمات توهین امیز  بنویسید . شاید منهم

 به یه نتیجه ای رسیدم ...

*پ ۳:یکی می گفت قبل از انتخابات ٬ قرار بود ایران «ژاپن اسلامی» شود، اکنون در

مسیر« کره ی شمالی» شدن قرار داریم و با  رئیس‌جمهور شدن احمدی‌نژاد، «زیمباوه

اسلامی» می‌شویم.


 

*****

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:8 توسط کمند |

 

 

دور از تو زغم باده چنان مي زنم امشب 

 

کز آتش مي شعله کشد خر منم امشب

 

تا دامن وصلت ز کفم دوش ستاندي

 

مي سوزم و مي سوزد از آن دامنم امشب

 

از کثرت خوف غم فرداي فراقت 

 

مي لرزم و مي لرزد از اين غم تنم امشب

 

در این روزهای بیقراری این روزهای بی کسی نمی خواهم باور کنم

 

که  تنها تر از قبل شده ام ... نمی خواهم باور کنم که در گذشته چه  

 

گذشته و آینده چه خواهد شد ٬ فقط تو را میخواهم و دلم تنگ نگاه

 

توست ... نمی دانی چقدر سخت است اینکه میان خواستن و

 

نخواستن ٬ بودن و نبودن ٬ دیدن و ندیدن یکی را انتخاب کنی ... 

 

و چه دشوار است ٬ بتوانی ببینی ٬ بخواهی ٬ باشی ٬ ولی

 

چشم ببندی و نخواهی ونباشی ...  کاش  برای چند لحظه جا ی

 

من بودی ... فقط چند لحظه ... میخواهی باور کنم که هرشب قبل

 

از آرامش چشمان فریبایت به من نمی اندیشی ؟ میخواهی باور

 

کنم دیگر دستانم را آرزو نمی کنی ... میخواهی باور کنم دیگر

 

خاطرات باهم بودنمان را مرور نمی کنی ...میخواهی باور کنم

 

در گذر از کوچه پس کوچه های شهر مرا به یاد نمی آوری ....

 

وپشت پنجره به انتظارم نمی نشینی !! می خواهی باور کنم

 

روزهای بارانی مرا یاد نمی کنی ... می خواهی باور کنم مرا

 

از یاد برده ای ؟ می خواهی باور کنی که انهمه نامردمی هایت ...

 

و آن بدرقه ی ناجوانمردانه ات را به فراموشی سپرده ام ؟می دانم

 

که می دانی اگر هم بخواهی و بخواهم همه ی اینها نشدنی ایست .

 

نازنینم ! دلم تنگ است برای  تو و میدانم که ....

 

 

 

  

آمدم تا مست و مدهوشت كنم ، اما نشد

 

عاشقانه تكيه بر دوشت كنم ، اما نشد

 

آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي

 

گريه تلخي در آغوشت كنم ، اما نشد

 

آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي

 

چون شراب كهنه اي نوشت كنم ، اما نشد

 

 نازنينم ياد ِ تو هرگز نرفت از خاطرم

 

آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم ، اما نشد

 

شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو

 

لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم ، اما نشد

 

بعد از آن دوري و كمرنگي ِ ديدار ِ تو 

 

سعی کردم بوسه ها نوشت کنم اما نشد

 

 پاورقی :۱۰ روزی سفر چین  بودم خیلی خوب بود البته طبق معمول تنهایی ٬ هم

خاطره ی خوشی بود و هم تجربه ی ارزنده ای و هم اینکه یه نفسی کشیدیم ...

این روزها دلم خیلی برای مردم می سوزه یک جوری سر خورده شدن و احساس

بدی دارندکه ادم واقعا با تمام وجودش حس می کنه این ملت چقدر مظلومند و تحت

فشار ... نمی دونم والله این مثلا رئیس جمهور هم که  مثل این بچه ها که  وقتی

حرصشون میگیره و کاری از دستشون بر نمیاد می رن ان دورتر وا ی میستند و

زبونشون در میارن دهنشون کج میکنند ٬ در نهایت بی تدبیری  بجای فکری برای حل

مشکل و بدست اوردن دل اینهمه ادم  هی داره شکلک در میاره ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 5:32 توسط کمند |

 

هر چه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت

 

 تو ز من یاد کني یا نکني ، من به یادت هستم...

 

 ******

لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من


                       زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من


بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل


                      جان و دل من تویی ای دل و ای جان من


چون گهر اشک من راه نظر چست بست

 

                     چون نگرد در رخت دیده‌ی گریان من


هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان


                     بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من


شد دل بیچاره خون، چاره‌ی دل هم تو ساز

 

                    زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من

 

گر تو نگیریم دست کار من از دست شد


                   زانکه ندارد کران، وادی هجران من


هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را


 

                  بو که به پایان رسد راه بیابان من



هست دل عاشقت منتظر یک نظر


                 تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من



تو دل عطار را سوخته‌ی خویش‌دار


                 زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من 

 

******

 

کاش بودی میدیدی که این روزها چگونه گلویم را به خنجر ِ تکرار روزهای ِ

 

بدون توسپرده ام...کاش بودی می دیدی که چگونه بی تابم ...کاش می دیدی بی قراری

 

هایم را ... کاش شریک شبهای تنهایی و ماه شب چهارده ام بودی ...کاش نجواهایم

 

را با ماه و آسمان و دریا میشنیدی ...

 

بیا که من این روزها محکومم به گریز از میان خاطرات منتظر بر پشت پلکهایم ...

 

بیا یک امشب را به میهمانی ام ... که ابرهای همه عالم در دلم می بارند ...

 

کجایی تو... که ببینی چگونه در کوچه های بی کسی غریبانه جان میدهم ...

 

کجایی که از کابوسهای شبانه از بیخوابی ها از خواب دیدنها رهایم کنی ...

 

بیا تا سربرشانه ات خوابهایم را برایت بگویم !!!!

 

نازنینم ! تاکی میخواهی آیینه بر دست برخود خیره بمانی !!

 

نمی دانم در ساغر توچیست که اینگونه مستم میکند...بی نوشیدنی !

 

دلم هوای تورا دارد سکوتم سرشار است از صداي تو... و تکرار این حرف که ...

 

دلم تنگ است برای تو ...

 
******
 
...گم کرده ام ...
ــ رعنای شهر من؟ کسی او را ندید

 آیا کسی  یاری پریرو  را ندید

یک کهکشان آیینه من گم کرده ام

 

من را کسی..خود را کسی..او را ندید؟

مثل همیشه چشمهایم کور بود

 

آن شب اشارت های ابرو را ندید

بیهوده می ریزم به پایت راه را

 

دستم مگر بر خاک،زانو را ندید

 

انگار می دانست چیزی رفت و این

 

"شب روز"های پشت و وارو را ندید

 

پاورقی : این نوشته رو یک ... برای اینکه برای همیشه برای خودم نگه اش دارم اینجا گذاشتمش ...

سلام بر شما اميد كه حال ِ خوبي داشته باشيد

نزديك ِ شش ماه است كه دارم وبلاگتان را ميخوانم هميشه نمي نويسيد

اما نوشته هايتان بي نظير است آن را سيو كرده و هر از گاهي دوباره مرور ميكنم حرفهايتان را درد دل

هايتان را با خودتان با خدا با دنيا چقدر جمله بندي و نگارش و بهتر بگويم حرفهايتان را دوست دارم

مي خواستم چند بار براي وبلاگ شما پيام بگذرام حتي علت ِ اينكه اين كار را نكردم را هم

 نمي دانم آخرين مطلب ِ پستتان مربوط به بيست و دوم ارديبهشت ماه مي شود آدرس ايميلتان را هم

 از همان بلاگ متوجه شدم و هنوز كه چند خطي هست كه شروع به نگارش كردم نمي دانم با چه

هدفي برايتان مي نويسم نمي دانم چه جسارتي كردم كه برايتان تايپ كنم اشعاري كه به كار برديد مرا

 آن چنان بي خود ميكند كه گاهي ساعتها مسخ ميشوم و مانيتور را نگاه ميكنم انسان ِ ... البته اگر

 بشود نامم را انسان نهاد انسان ِ هوس باز و سبك سري نيستم يعني در تمام ِ عمر سعي كردم كه نباشم

 بي درد هم نبودم كه فكر كنيد يا حرفهايتان را نمي فهمم يا هر چيز ديگر البته در اين شكي نيست كه هيچ

كسي مفهوم ِ حرفهاي ِ ديگري را به خوبي ِ خود ِ آن شخص درك نمي كند عشق را مي ستايم خدا در تمام ِ

تار و پود ِ زندگي ام خدايي ميكند مالك ِ من ودار و ندار ِ من است سال ِ پيش تمام ِ زندگي ام را مصادره كرد

عزيزترينم را در حادثه ي تصادف از دست دادم كسي كه هفت سال مي پرستيدمش نه آن عشقي كه امروزه

در كوچه و خيابان ها حراج و مد شده برايتان چه راحت مي شود حرف زداصلا نمي دانم چرا اين قدر راحت

دارم عنوان ميكنم شايد چون نوشته ها وبرداشت ها و حس و حالتان را تا مغز استخوانم درك كردم عاشق ِ

فرشته اي بودم و هستم كه نه بر اصل ِ جنسيت نه سن و سال و نه هوا و هوس بود او تمام ِ دارايي ِ

ارزشمند ِ من بود بانويي كه دو دهه از من بيشتر نفس كشيده بود و

شايد اگر بخواهم حق ِ مطلب را ادا كنم سلطان ِ قلبم و تاج ِ سرم بود ...چقدر امروز دلم براي او تنگ شده

بود و جدآ نمي دانم چه رابطه اي بين ِ او و شما در عالم ارواح يافتم كه تصميم گرفتم پس از شش ماه به

شما پناه بياورم به جايي كه جدآ نمي دانم اصلا به اين ايميلتان سر خواهيد زد يا نه شايد تا مدتها و شايد

براي هميشه حتي ايميل مرا نبينيد اما نمي دانم چرا سراسيمه به شما پناه آوردم مرا عفو كنيد فقط

ميخواستم اعتراف كنم كه در وبلاگي كه نوشته ايد نوشته هاي من براي خودم خواننده اي دارد كه

كلمه هاي شما در عمق ِ جانش مي نشيند جايي نوشته بوديد نمي دانيد به دنبال ِ چه و كيستيد تو هم

دنبال ِ كسي مي گردي كه ... ؟ دلم گرم شد كه برايتان بنوبسم ...جايي در همين دنياي ِ سنگي كه

بي عشق و خدا حيات در آن امكان ندارد من در رويايي زندگي ميكنم كه براي خيلي ها خنده دار

 مي ايد براي كسي قابل فهم نيست اما آن را در دل نوشته هايتان لمس كردم خيلي طولاني شد حرفهايم

مرا ببخشيد . كه ديگر مدتهاست حتي دستم به قلم هم نمي رود و در آن چيزي نمي نويسم و هيچ كسي جز

سلطانم آن جا را نمي شناخت .

 
 
******

 این روزها وقایع اینجا واقعا حس و حال همه چیز ازم گرفته باورم نمیشه اینهمه  اتحاد اینهمه

رشد مردم و وجود اینهمه مخالف رو ... باور نمی کنم همون بسیجی که یک زمان الگو بود و فرشته ی

نجات کشور از جنگی تمام عیار حالا افتاده باشه به جون مردم ... باور نمی کنم مردم شعار بدن توپ تانک

بسیجی دیگر اثر ندارد ... باور نمیکنم مردم پایگاه بسیج به آتش بکشند ... باور نمی کنم میشه در جشن

پیروزی با چوب و  چماق حاضر شد ...و تو این جشن به مردم حمله کرد و فحاشی کرد ... این روزها به

چشمان خودم هم مشکوکم ... کاش همه ی اینها رویایی بیش نبود ... چطور باور کنم ؟؟

شلیک مستقیم بسوی مردم بخصوص دانشجوها رو انم از جانب حکومتی که خمینی ساخت و

پرداخت ..هیهات !!!

 
******
****
 
 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:3 توسط کمند |

 

 

*** امشب به ماه ديده تو را ياد ميکنم ***

***با مه فسانه گفته و فرياد ميکنم ***

***شايد تو هم به ماه کني ماه من نگاه ***

***با اين خيال خاطر خود شاد ميکنم ***

 

******

مرو از پيشم و عمري نگرانم مگذار

 

يا چو رفتي باميد دگرانم مگذار

 

گاهگاهي بمن از مهر پيامي بفرست

 

فارغ از حال خود اي جان جهانم مگذار

 

بر دلم داغ غم عشق تو ايام نهاد

 

تو دگر داغ غم هجر بجانم مگذار

 

منشين در بر غير و مبر از ياد مرا

 

غم ديگر به غم و درد نهانم مگذار

 

چون دم صبح بروز سيه هم خنده مزن

 

در کف گريه از اين بيش عنانم مگذار

 

جز تو چشم طمع از هر دو جهان پوشيدم

 

پس تو تنها دگر اي سرو روانم مگذار

 

حاصل من که ز هستي همه ناکامي بود

 

برو اي عمر و بجا نام و نشانم مگذار

 

دامن از دست من دلشده ايدوست مکش

 

درسر فرقت خود تاب و توانم مگذار

 

پای بر دیده »............« بنه ای مایه ناز

 

مرو از پیشم و عمری نگرانم مگذار

 

بازم ۱۲ ماه قمری شده و ماه از پنجره ی اطاق خوابم داره سرک

 

می کشه ..و پرتوی نورش بخصوص در شبهای مهتابی اتاق رو روشن

 

روشن می کنه ...این وقتها مثل دیوانه ها چشم به ماه میدوزم و هر

 

کاری میکنم که چشم روی هم بگذارم تا خوابم ببره نمیشه ...راستی

 

 تو هم به ماه نگاه میکنی ...اصلا میگم بیا یه قراری بگذاریم تو از انجا

 

 و من از اینجا بعضی شبها با هم کنار ماه قرار بگذاریم ... تو رو

 

 نمی دونم ولی من این روزها دیوانگی هام ...تنهایی هام...

 

بی پناهی هامو ...در این ۴ روزی که ماه مهمان شبهام هستش

 

با ان تقسیم می کنم ...

 

آآآآآآآآ خ من این روزها چه چیز هایی که ندارم !!! یه ماه دارم و

 

 هزار و یک حرف که باید بهش بزنم  ایام فاطمیه ماه محرم

 

حاج منصور راه آهن ... ۷ ماه وقت برای  تشکیل یه پرونده ...و

 

یک دنیاااا تنهایی و یک زندگی و یک دنیااااا خود خواهی ... انجا

 

که بودم لا اقل ... و اما اینجا ...هیچ !!!

 

می دونی چه حسی دارم دلم میخواد یه نفر یکی از این چنگالهای

 

 بزرگ کشاورزی رو برداره و محکم بزنه توی صورتم ...تا شاید اینطوری

 

روزنی باز بشه تا اینهمه بغضی که گلوم ...نه تمام وجودم رو گرفته

 

 راهی برای خروج برای فوران برای فریاد  پیدا کنه ... شاید کسی شنید !!

 

دلم خیلی خیلی زیاد تنگ برای همه ی چیزهایی که از دست دادم حتی

 

برای تو ...با اینکه میدونم ....

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

 

صیاد رفته باشد در دام مانده باشد

 

می دانی چیست

 

راستش را بخواهی این روزها دیگر

 

رفتنم از اینجا آزارم نمی دهد که

 

هیچ ٬ بلکه بی صبرانه انتظارش را

 

می کشم تا از این غم غربت رها

 

شوم . میدانی ماندنم و غریبه

 

بودنم با تو یعنی "غربت" و من تاب

 

این غریبانه ماندن را ندارم .... اگر

 

بگویم با هر بار دیدنت متحمل

 

غربتی میشوم به بزرگی تمام

 

لحظه های با هم بودنمان ...چه

 

می گویی ؟

 

راستش هر بار که قراری با تو

 

میگذارم از هر چند قرار حتما لا اقل

 

یکیش مبدل میشود به بغضی

 

بزرگ در گلویم که تامدتها در دلم

 

لانه می کند ....

 

تمام نوشته هایم را برای تو

 

نوشتم اما تنها کسی که انها را

 

نخواند تو بودی ...خواستم

 

بخوانمت ولی بخیلانه نوشته هایت

 

را اشعارت را از من دریغ کردی و 

 

فقط گاه گاهی نیم جرعه ای

 

نوشاندی ...   

 

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

 

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

 

همه در چهره مهتاب غم از دل شویند

 

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

 

کی به این کلبه طوفان زده سر خواهی زد

 

ای پرستو که پیام آور فروردینی

 

پاورقی : گویا خیلی پراکنده گویی کردم ولی خب حس این روزهام

 

 اینجوری دیگه کاریش نمیشه کرد ...

 

یه سفر رفتم یه دشت شقایق وحشی دیدم... وااای چه حسی داشتم ...

 

برگشت به دوران  تجرد و ان سفرهای یه نفره ... که مدتها بود فرا موشش

 

کرده بودم...ولی ظاهرا باید دوباره از سر بگیرمش ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:53 توسط کمند |

 

 

 بدین افسونگری وحشی نگاهی مزن بر چهره رنگ بی گناهی

 

شرابی تو شراب زندگی بخش شبی می نوشمت خواهی نخواهی

 

توچشمات مال من نیست نگات دنبال من نیست چشاتو دزدکی

 

دیدم توقهوه ات فال من نیست نمی دونی دیگه حالی توی احوال

 

من نیست تو از من دلخوری اما اینا اشکال من نیست .از انوقتی

 

که هیچ گوشی دیگه اشغال من نیست ..نه تو نه هیچکس دیگه تو

 

استقبال من نیست ...نمی دونی تو قلب تو دیگه جایی واسه امسال

 

من نیست یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیست بهارش

 

اینجوری باشه ... نه امسال سال من نیست ...

 

************

یه وقتی ته دل آدم یه چیزی هست که همش نگران 

نکنه از دستش بده نکنه از بین بره نکنه تموم بشه یا

کمرنگ بشه نمیدونم چجوری بگم ...گاهی دوست

دارم دلمو بیارم بیرون آروم بگیرمش توی دستام ساعت

ها نگاهش کنم ببینم توی این یه ذره جا چطور میتونه

اینهمه حس اینهمه عشق اینهمه آرزو جا بگیره....

بگیرمش توی دستام بعد بیارمش بچسبونمش روی

سینه ام فشارش بدم نوازشش کنم...محکم توی بغلم

فشارش بدم اشکش در بیارم  .... مثل ان حسی که تو

بعضی وقتها داشتی وچقدر عمیق من انرو با تمام وجودم

دریافت می کردم ... بچشم دل دست و پا زدنت رو پر پر

شدنت رو برای  یک لحظه در اغوش گرفتن .... حس

می کردم ... یادش بخیر همیشه چقدر زود دیر میشه

چقدر دلتنگ ان روزهام چقدر در این دنیای پر هیاهوی

ماشینی بی احساس بی تابانه مشتاق ان نگاهها

هستم .... گاهی حتی دلم برای خودمم تنگ میشه

انجا تو رو جا گذاشتم و اینجا هم خودم روگم کردم ...

کاش همه ی این اتفاقها نمی افتاد ... کاش اینطور

نمی شد ...آآآ خ ...

او به پر  زد آتش و                

                                          من باورم آتش گرفت...

 

به کناری نشسته بودم

که کسی مرا صدا زد

یه نهیبی به دلم زد

یه نگاهی به نگام کرد

و بگفتا که کجایی

در پی کدوم صدایی

در پی کدوم نگاهی

که چنین فسرده گشتی

خسته آهسته و تنها

در کناری اینچنینی

به نوایی به او گفتم

که ندونم در کجایم

در پس کدوم نگاهم

در پس همون نگاهی

که چنان زدم صدایی

که دلم شکست و لرزید

وَ شد عاشق صدایش

برسان مرا به پایش

چو رسانم به وصالش

بشود شب وداعم

بروم ز وادی عشق

و بگویم که تمام است

************

 

لابد شما هم می گویید زندگی زیباست توام با آرزوها ودلبستگی

 

ها .اما تنها راه پایان دادن به رنج همین مرگ ارزوها وفناشدن دل

 

بستگی هاست پس زندگی زیبانیست!!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:34 توسط کمند |

 

خاك نشين ره مي خانه ام                  خانه خراب دل ديوانه ام   

اي كه به دام تو اسيرم اسير              لذت ديوانگي از من مگير

 

عاقبت روز وداعش سر رسيد

 

خون دل از دیدگان من چکید

 

در نگاهش مهربانی بود و بس

                            

عاشقی با هم زبانی بود و بس

 

گر چه لب بربسته بود از گفتگو

                              

در درونش ناله بود و های و هو

 

با سکوتش گریه را بیچاره کرد

                            

اشک غم را بی دل و آواره کرد

 

مانده بودم خیره در چشمان  او

                            

بی صدا بودم ولی حیران او

 

کاش فریادی ز دل بیرون شدی

                              

لیلی من از جنون مجنون شدی

 

گریه میکردم بدون اشک و آه

                          

ناله ها در سینه اما با نگاه

 

دست خود آهسته او بالا گرفت

                             

 از دل مجنون دل لیلا گرفت

 

گوشه چشمش روان شد چشمه ای

                             

چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟

 

دل ز کف دادم منم گریان شدم

                            

همنوا با اشک او نالان شدم

 

با نگاه آخرش پرپر شدم

                            

همچو برگ لاله ی احمر شدم

 

رفتن او رفتن جان من است

                            

دیدن او دین و ایمان من است

 

هر کجا باشد خدا یارش بود

                            

دست حق یار و نگهدارش بود ...

  

 خیلی دورتر از آن غروبی که تو در اولین شامگاه آشنایی مان نشان کردی

 

تنها و بی کس در  ساحل نشسته ام و به تو می اندیشم ...  آه چه  دست

 

نایافتنی شده ای چه دور مانده ای از من از ما ... چقدر غریبم من ... و 

 

چقدر مشتاق برای با تو بودن ... وای چه فاصله ایست میان چشمان من و

 

تو ...چشمانی که روزگاری محسورت کرده بودند ... راستی الان کجایی ؟ 

 

به چه می اندیشی ؟  با که هم کلامی ؟ هم دلی ؟  

 

ماه من !  دستانم یخ زده اند در حسرت گرمای دستانت ...سردم

 

است ...کی بر میگردی ؟ بیا با تو ام غریبه ی دیر آشنا ...من بیمارم بیمار

 

نگاه مهربان و  مشتاقت ... من تب دارم تب دیدارت تب حضورت تب

 

چشمانت !!! بیا ای دشمن دوست داشتنی ... ای  بی وفا یار ..

 

 ای نگار سنگدل ...ای همه چیز همه هستی ...بی تو به گمشده ای

 

سر گردان نابینا ی بی عصا می مانم ...

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،

هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،

آواره و ديوانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،

سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،

پروانه می کردم.

 

دلم تنگ است براي كسي كه نيمه ي دوم فصل چهارم زندگيم بود ...

 

زمستان را مي گويم ...زمستان را !!

 

همو كه با طلوع غروب نابهنگامش آتشي در نيستان دل بي قرارم

 

 برافروخت و  خود به تماشا ايستاد... آنكه دائم هوس سوختن ما

 

مي كرد .... كاش مي آمد از دور تماشا مي كرد ....

 

شايد كه بيايد و خاكسترم را بر باد و آب و دريا بسپرد ...

 

و يا شايد در زمين زير خروارها خاك دفن كند ...  كه مبادا خاكسترم

 

دامنگيرش شود ... بر دامنش بنشيند ! ... نميدانم فقط مي دانم كه

 

آرزو دارم بيايد !! همين بيايد !!!

 

ميدانم با آمدنش جاني دوباره بر خاكسترم خواهد دميد ...زنده خواهم

 

شد ... ميدانم من زنده خواهم شد ... دستم نمي رسد كه در آغوش

 

گيرمت ... اي ماه با كه دست در آغوش ميكني ...

 

به تيغم گر زني دستت نگيرم و  گر تيرم  زني منت پذيرم ... كمان ابروي ما

 

را گو مزن تيغ ... كه پيش چشم بيمارت بميرم ! 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 17:12 توسط کمند |

 
یک شب آتش در نیستانی فتاد
 
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
 
شعله تا سر گرم کام خویش شد
 
هر نیی شمع مزار خویش شد
 
نی به آتش گفت کین آشوب چیست ؟
 
مر ترا زین سوختن مطلو ب چیست ؟
 
گفت آتش بی سبب نفروختم
 
دعوی بی معنی ت را سوختم
 
زانکه می گفتی نی ام با صد نمود
 
همچنان در بند خود بودی که بود
 
مرد را دردی اگر باشد خوش است
 
درد بی دردی علاجش آتش است
 
 
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی ...
 
 
هر یک از ما ذره ای هستیم آکنده از آگاهی هامان٬
 
ذره ای کوچک از وجودی محکوم به مرگ که از هیچ
 
میاییم..و همچون ستاره ای  کوچک در بی کران کهکشان ٬
 
کور سویی می زنیم....وباز... نمی دانم اگر درست شنیده
 
باشیم بعد از عبور از بهشت وجهنم ...هیچ !!!
 
همراهی همراهان ...نیمه راه ... مانده است ....
 
دفتری از نا نوشته ها ماند و این مای بیقرار...
 
نمی دانم چگونه است ؟ شکوفه های انتظار سر بر
 
نمی آورند.طاقتم رو به سراشیبی نهاده است...
 
دوری از بهارسزاوار من نیست...مرا به گلهای پیوندمان
 
آرزوهابود...تو را نمی دانم... ولی من امیدم را به
 
دستهای مهر بانت دوخته بودم...که شاید تنهایی ام را رونق
 
بخشد...و کلبه ی حقیر دلم را به مهمانسرای انساني پاك
 
و  بی ریا بدل سازد.
 
و اینک در ازدحام این همه حسرت و دوری ٬ چلچراغی از
 
نام و یاد تو بر سقف تنهایی ام آویخته ام....و چراغ دل به
 
آرزوی دیدار روشن داشته ام ...و صبرم را بر دشت سبز
 
امید کاشته ام...تا مباد خشکسالی نبودنت ویرانش سازد...
 
دوست من هیچ باور داری که بدینسان تو را بر معبد
 
دلتنگی هایم ٬پرستشگاه زمزمه های عاشقانه ام کرده باشم
 
؟...هیچ می دانی در نبود تو ٬ هزاران بار قایقی ساخته ام ٬ تا
 
موج چشمانت به اشارتی آب برسرزمین خشک و بی محصول
 
امیدم بیفکند؟می روم تا سبدی از گلهای رز بر مزار بی سنگ و
 
نشان تردیدهایم نثار کنم ...که دیری است کسی برای رفع ابهام
 
هایش قدمی بر نمی دارد...و پرسشی از خرمن سوالهایش را
 
پاسخ نمی گوید...حتی تو ! نازنینم !! باغبانی چون توباید٬ تا
 
درخت زندگیم راسیراب کند...این روزها در پاییز سرد گرمای
 
 وجودت صبورانه تاب آورده ام ٬ تا پاسبانی کنم نهال تازه
 
کاشته ی دیر آشنای دوستی مان را...چه سرمایی بر من
 
می بارد در زمستان بی کسی ام !! در خود می بارم و کوچک
 
می شوم ٬ در انتظار بهار...بهار یعنی تو ٬ وقتی که
 
لبخند می زنی...وقتی که سلام می کنی ... وقتی که
 
سلامت باد می گویی . نازنینم !! زیر سایه ی نگاه توست
 
که می شود تاهمیشه سبز بود... بهار بود...سلامت بود ...
 
 
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ...

 

آخرین بار گرم رفتن دیدمش لحظه های واپسین دیدار بود

او به رفتن بود و من در التهاب دیده ام گریان دلم بیمار بود

گفتمش از گریه لبریزم مرو گفت جانا ناگزیرم ناگزیر

گفتم او را لحظه دیگر بمان گفت می خواهم ولی دیر است دیر

در نگاهش خیره ماندم بی امید سر نهادم غمزده بر دوش او

بوسه های گریه آلودم نشست بر رخ و بر لاله های گوش او 

از سخن ماندیم و با رمز و نگاه گفت می دانم جدایی زود بود

با نگاه آخرینش پیش ما های های گریه بدرود بود

 
گفتا که من فرموده ام تا با تو طراری کند
 
 
پاورقی :
 
نه از آغاز چنین رسمی بود ...و نه فرجام چنین خواهد شد...که کسی جز تو
 
تو را دریابد ... تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی ...
 
دلم خیلی خیلی زیاد برای خیلی خیلی چیزهای دوست داشتنی که دیگه رسیدن
 
بهشون خیلی خیلی دور به نظر می رسه  تنگ شده ...تازه دارم می فهمم که
 
داشتن آرزو و نرسیدن به ان و نداشتن امید برای رسیدن بهش چه مزه ای هستش
 
و این مزه  خیلی خیلی بیشتر از انی که فکر می کردم می تونه خیلی خیلی  تلخ 
 
باشه ....
 
ان نوشته ی بالا بقلم خودم نیست  یعنی نمی دونم چقدر ش خودم نوشتم
 
چقدرش رو از جایی برداشتم ...
 
 
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:57 توسط کمند |

 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند...

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

دل آواره من این همه آواره مگرد !

خانه ی دوست هم اینچاست اگر بگذارند ...

               

دلم در گرو توست دیدگان کم فروغم بر راه مانده است نازنینم !

 

کجا بجویمت ؟ تو بی من چونی ؟ آرام و قرارم ربودی و خود

 

 آسوده خاطر برگهواره ی دل بیقرارم جا خوش کرده درخواب

 

ناز غنوده ای ... بی من ! وبی اعتنا به بی قراری هایم ...

 

تکانهای دلم چون حرکت آرام گهواره در دستان مادری سراپا

 

عشق... تو را در خوابی عمیق فرو برده ... کاش دمی چشم

 

می گشودی  و چشمان منتظرم را با نگاه زیبا و رویای ات

 

نوازش می کردی ...

 

دلم آشوب است آشوب !!! ا اختیار دلم چون اسبی چمو ش و

 

گریز پا از دستم رفته ... تمام لحظاتم در حسرت آن روزها و آن

 

کوچه پس کوچه ها سپری میشود ... به همین زودی دیدن آنجا

 

برایم تبدیل شده به آرزویی دور و  دست نایا فتنی ...می دانم

 

پریشان گویی می کنم ... میدانم نباید چنین باشم ولی هستم ...

 

می دانم این راه به ناکجا آباد ختم خواهد شد ...نه اصلا راه بجایی

 

نخواهم برد ...می دانم همه چیز تمام شده  ... می دانم هر رفتنی

 

را بازگشتی است... ولی چه کنم با این دل سودایی ... که جز

 

ساز خود کوک نمی کند ... افسار گسیخته و کام خود می راند و

 

مرا نیز کشان کشان با خود می برد .... بی اندک عنایت و نگاهی

 

به پشت سر .... به انسان در مانده ای می مانم که تمام  توش و

 

توان از دست داده و چون خسی بی اراده  در میان گردبادی

 

سهمگین سر گردان مانده ..... بی اختیار به این سو و آن سو

 

می روم ...نمی دانم چگونه سر از این گوشه ی غریب دنیا 

 

بر آوردم که اینگونه غم غربت بر دلم سنگینی  کند ... آری عجیب

 

 است من احساس غربت می کنم در زادگاهم ...بیگانه ام با مردمی

 

که از انها متولد شدم در میان آنها بزرگ شدم .. آآآآخ چه می گویم

 

 اینهمه پریشان خاطری از چه روست ... آاااااا ی دل دیوانه

 

دمی آرام بگیرررررررررررر پیش از آنکه زنده زنده در

 

گورت کنم و آنگاه بر سر مزارت به سوگ بنشینم ...

 

ساربان تند مران ورنه چنان می گریم

که تو و ناقه و محفل همه در گل بروند 

سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن

سر خود گیرد و اندر پی قاتل برود .......

باکم از کشته شدن نیست از آن می ترسم

که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود ............

 

پاورقی : خداوندا اگر روزی بشر گردی..... زحال ما خبر گردی ....پشیمان

 

می شوی از قصه خلقت ،از این بودن ! ! !

 

خسته ام از اين کوير، اين کوير کور و پير...اين هبوط بى دليل،اين سقوط
 
ناگزير...آسمانِ بى هدف، بادهاى بى طرف... ‌ابرهاى سر به راه، بيدهاى
 
سر به زير ...اى نظاره ی شگفت ، اى نگاه ناگهان ...اى هماره در نظر، اى هنوز
 
بى نظير ‌...آيه آيه ات صريح، سوره سوره ات فصيح ...مثل خطى از هبوط،
 
مثل سطرى از کوير...مثل شعر ناگهان، مثل گريه بى امان ...‌مثل لحظه هاى
 
وحي، اجتناب ناپذير...اى مسافر غريب، در ديار خويشتن ‌... با تو آشنا شدم،
 
با تو در همين مسير...از کوير سوت و کور، تا مرا صدا زدي!...ديدمت ولى چه
 
دور ! ديدمت ولى چه دير ... اين تويى در آن طرف، پشت ميله ها رها‌ ...اين
 
منم در اين طرف، پشت ميله ها اسير ...دست خسته ی مرا، مثل کودکى
 
بگير...با خودت مرا ببر، خسته ام از اين کوير ...
 
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:47 توسط کمند |

 

 

تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست

 

یا دلم بسته ی بند کمرت نیست که هست

 

آنچنان در دل تنگم زده ای خیمه ی انس

 

که کسی را نبود جز تو در او جای نشست

 

 

به خدا كز غم عشقت نگريزم نگريزم

 

وگر از من طلبي جان نستيزم نستيزم

 

قدحي دارم بر كف به خدا تا تو نيايي

 

هله تا روز قيامت نه بنوشم نه بريزم

 

سحرم روي چو ماهت شب من زلف سياهت

 

به خدا بي رخ وزلفت نه بخسبم نه بخيزم

 

زجلال تو جليلم ز دلال تو دليلم

 

كه من از نسل خليلم كه در اين آتش تيزم

 

بده آن آب زكوزه كه نه عشقي است دو روزه

 

چو نماز است وچو روزه غم تو واجب وملزم

 

به خدا شاخ درختي كه ندارد زتو بختي

 

اگرش آب دهيد م شود او كنده ی هيزم

 

 

محبوبم !

 

تو  می دانی که من آواره ی خانه به خانه ی چشمانت

 

هستم ... وبی تو چشمهایم به ره آمدنت

 

اشک را دانه  دانه به ریسمان  تسبیح و دعا

 

می کشند ...  در کدام خانه ای در این خراب آباد ...

 

بر کدامین ره چشم دوخته ای ...  در انتظار کیستی ؟ 

 

می دانی بی تو هر گاه که باران می بارد من بی پناه

 

در جستجوی روزنی به درون خانه ی دلت ملتمسانه

 

سر بر آستانت می سایم ... تو کجایی که مرا نمی بینی

 

؟ دیگر کجا آن عشق پاک و آن نگاههای مهربان و آن 

 

خاطرات شیرین با هم

 

بودن را بیابم ... نازنینم دلم هوای دلت را کرده ...

 

دلتنگ توام .... دلتنگ تووووووووووو !!

 

آرام جانم !

 

با یادت مرا آرامی نمانده است

 

ای همه عشق ! ای همه عاشق ... معشوق برجای

 

ماند ... چشم براه کرشمه ی ابروی تو ...

 

چشمانت را می خواهم ! چشمانت را ...

 

 

 

روز اول پیش خود گفتم

 

دیگرش هرگز نخواهم دید

 

روز دوم باز میگفتم

 

لیک با اندوه و با تردید

 

روز سوم هم گذشت اما

 

بر سر پیمان خود بودم

 

ظلمت زندان مرا میکشت

 

باز زندانبان خود بودم  

 

 

 

پاورقی :

 

شریعتی خیلی قشنگ میگه ...

 

خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم

 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا ! ...

 

تو مسئولی خداوندا !  تو میدانی که انسان بودن ماندن 

 

در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس

 

که انسان است و از احساس سرشار است .

 

 

 آآآآخ فکر می کردم اگه بیام آروم می گیری ... لعنتی چه

 

مرگت ؟ چقدر بیقراری ؟ چقدر سر در گمی ؟

 

گل پونه ها نامهرباني آتشم زد آتشم زد ... گل پونه ها

 
 
بي هم زباني آتشم زد مي خواهم اکنون تا سحرگاهان
 
 
 
بخوانم افسرده ام ديوانه ام آزرده جانم
 
 
 
من مانده ام تنهاي تنها
 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:9 توسط کمند |

 

 آنکه به ديوانگي در غمش افسانه ام

 

 آه که غافل گذشت از دل ديوانه ام

 

بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد

 

درد ما در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد

 

آنکه اول نوش دارو می نمود بر لب ما زهر نیش مار شد

 

عیب از ما بود از یاران نبود تا که یاری یار شد بیزار شد

 

عاقبت با حیله سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد

 

آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟ مردم از بس زندگی تکرارشد 

 

 مو به مو بسته ي آن زلف گره گير شدم
 

آخر از فيض جنون قابل زنجير شد م !

 

آرام جانم!

 

میخواهم دیروز مهربان را در دستان نوازش گر تو بو بکشم ...

 

 هماره درتمامی زوایای ذهنم مشتاقانه می کاومت..

 

تا بدانم کجا تو را آغاز کرده و خود را گم کرده ام ...و تو 

 

چگونه اینطور آسوده خاطر بر قنوت دستهایم قنوده ای و 

 

 سر بر نمی داری...من چتر آورده ام به بهانه ی بارش چشمانم...

 

هر چند آمده بودم تا در چشمانت دریا را ببینم ...

 

تا در چشمان دریایی ات غرق شوم... نازنینم صدایم کن

 

صدای تو خوبست ! به خوبی صدای چکیدن یک قطره

 

باران از آسمان آبی به دریای بی انتها....

 

به خوبی صدای لرزشهای دلهامان در هر دیدار ...

 

نیستی ببینی گلوبند بغض نشکسته ام را ٬که چون طناب

 

دار  هر لحظه تنگ و تنگ تر میشود و دارد خفه ام می کند....

 

چگونه می توانم چشم ببندم بر خشکسالی نابهنگامی که بر

 

سراب چشمانم می ریزد .... اگر بودی می شنیدی که

 

کسی دارد ترا در درونم بی مهابا زجه می زند و روی

 

زخمه هایی که تو بر دلم گذاشتی پای می کوبد ...

 

تو می گویی

 

من چه کنم ؟ که در باور زمین نمی گنجم و حجم آسمان را

 

کم آورده ام ...رفتم نیامدی کاش می آمدی تا شاید بتوانم

 

در میان دستان مهربانت کمی بیاسایم ...بگو کی میایی

 

تا  چله نشینی ریاضتهای بی تو بودن را ٬ در جامی از

 

شور و شوق زندگی سر بکشم...

 

چرا نمیایی ؟ کجایی بی من بی خودت بی ما ؟ چه کرده ای ؟

 

با دل من که حالا در نبودنت نیز هیچ روزی بی تو طلوع نمی کند

 

 و تمامی روزهای من تکرار طلوعیست سرخ از مشرق دستانم تا

 

غروب غمیگین چشمان دریایی ات ...نمی دانی دلم چقدر آرزو

 

دارد که  غرق شود در آبی چشمان محسور کننده ات ... در نگاههای

 

مهربان و مشتاقت ... من آن چشمان دریایت را کم دارم و

 

 بقیمت جان خریدارم ....هر چند می دانم که حتی قانون

 

احتمالات نیز نه تورا به من خواهد رساند و نه مرا به تو ....

 

می دانم این ویرانه را آبادی نخواهد بود ...چرا که نه تو همانی

 

که بودی و نه من همان که می خواستم باشم .... دریغ ٬ هر

 

چقدر هم که  بخواهم به کمک پیرزن فالگیر همسایه تو را در

 

میان خطوط دستانم به دام بیاندازم ... یا شاید در دام تو

 

بیافتم بی فایده است ... بی فایده !! 

 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند .صورت زیبای تو از همه زیبا تر است

 

هیچ ، تنها و غریبی

 

طاقت غربت چشماتو نداره

 

هر چی دریا رو زمینه

 

قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره

 

وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا

 

از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

 

تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

 

توی این غروب دلگیر جدایی

 

توی غربتی که همرنگ چشاته

 

همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته

 

حرفی داری روی لبهات ، اگه آه سینه سوزه

 

اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه

 

تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسی تو

 

اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

 

تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

 

 

پاورقی : نمی دانم ...کدام پل در کجای جهان شکسته

 

است ؟که هیچکس به خانه اش نمی رسد!!!

  

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم...فرصت نشد بمونم

 

 و از تو نگهداری کنم...گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته

 

برام...اگه یه و قت بگی نرو رفتن پر از درد برام...

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 5:27 توسط کمند |

 

 وقت رفتن نمی خوام ببینمت

 

می دونم ببینمت کم میارم

 

اگه یک لحظه فقط نگام کنی

 

دلم پشت سرم جا میزارم 

 

*********

دیگر فریب دست قضا را نمی خورم

 

گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم

 

فردا کنار خاطره ها بیگانه میشوم

 

درییچ و تاب جاده ها دیوانه میشوم

 

در پیچ خوابها ٬ بی تو بی تاب مانده ام

 

از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام

 

آنی که من بر سر راهش نشسته ام

 

بیگانه ایست که از تب عشقش شکسته ام

 

 

اگه خونسرد نگام بدل نگیر دل تو یه روز ازم خسته میشه 

   

 

نازنینم !

 

بگذار که مهتاب نقطه ی تلاقی دیدار من و تو باشد .

 

بیا با هم از وادی غربت سفر کنیم .

 

اگر نمیایی اگر نمی مانی اگر می خواهی که بروی ..

 

دیگر ترا چکار به کار نگاههای نگران و چشمان در انتظار من  ...

 

بگذار همچنان آن سوی سیاهی شب چشم براهت بمانم ....

 

مگر چه می شود هی بگویم نرو و بروی ...

 

چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ...

 

چه می شود که چون همیشه مرا نبینی صدایم را نشنوی ...

 

 

وقت رفتن نباید گریه کنی اینجوری دلم برات  تنگ نمیشه

 

 

 آن شب سرد زمستانی را

 

که مرا بیوه ی دیدار تو ساخت

 

بگذار ید فراموش کنم

 

حسر ت لحظه ی آغوش ترا

 

عطش عشق فراموش ترا

 

بگذارید فراموش کنم

 

ساحره مردی را که

 

مرا مست نگاه خود کرد

 

و به آتش زد و ویرانم کرد

 

بگذارید فراموش کنم

 

من هنوزم بادرد

 

در غم و سوز گذار

 

حسرت آهی سرد

 

منتظر می مانم

 

بگذارید فراموش کنم

 

 

میدونم هر جای دنیا که باشم تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه

  

 

پاورقی ۱: دلتنگي ام نه ازنبودتو! که ازوجودتو ازحضور توست!

 

دلتنگي ام ازنبودمن در وجود توست ...   

 

پاورقی۲: آی ی ی ی خدا نمیشه یکی از ان اشرف مخلوقاتت

 

رو که اینهمه هیا هو براش راه اندختی نشون ما هم بدی ... 

 

پاورقی ۳ : هرگز نديدم بر لبی لبخند زيباى تورا ....

 

هرگز نمى گيردکسی در قلب من جاى تورا

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 14:13 توسط کمند |