تبليغاتX

حرامی








آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم ....... احساس سوختن به تماشا نمی شود




شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....

 
 
 
       در دل ويران ما گنجي بيا     
 اي كه در عالم نمي گنجي بيا  
 
 
 
در وصل هم زهجر تو اى گل در آتشم


عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم


با عقل آب عشق به يك جو نمى رود


بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم


پروانه را شكايتى از جور شمع نيست


عمرى است در هواى تو مى سوزم و خوشم


خلقم به روى زرد بخندند و باك نيست


شاهد شو اى شرار محبت كه بى غشم

 

نازنینم !

 

من در آستان دلت صبورانه ترجمان آیه ی عشقم

 

و ملتمس طوافی باشکوه  بر گرد کعبه ی دلت

 

وه ! چه محشری خواهد بود از اشک و چرخ و رقص عاشقانه

 

نزدیکتر از آنی که بگویم بر گرد خانه ی دلت٬ دل

 

بیقرارم بارها و بارها تا آستان دل سودایی ات 

 

سعی و صفا و مروه کرد و هر بار

 

مشتاقانه تر رفت و بازگشت  

 

تو اینجایی تو با منی تو خود خود منی تمامی وجودم و

 

هستی ام و مهمان عزیز تمام لحظاتم.... 

 

معبودم!

 

سایبانی از جنس اشک و نماز ...محرابی از

 

جنس آب و آتش ...دلی به وسعت

 

دریا ...چشمانی به خماری نرگس ...سجده گاهی به

 

وسعت عشق...  می خواهم تا سجاده ی دل سودایی

 

بر آن بگسترم و سجده ات کنم...دستانی گشوده از

 

مهر ٬ سرانگشتانی آغشته به عشق می خواهم

 

 تانوازشکر تمامی لحظات بی کسی و تنهایی ام باشد... تا

 

در  قنوتم نور نگاهت را با تمامی هستیم تمنا کنم...و گم شوم در تقدس

 

چشمان عاشقت...دلباخته ام و عاشق ..... 

 

امشب به قصه دل من گوش میکنی

 

فردا مرا چوقصه فراموش میــــکنی

 

دســــتم نمیرسد که درآغوش گیرمت

 

ای ماه باکه دست درآغوش میــکنی

 

درساغرتوچیست که با جرعه ی نخست

 

هشــیارومست را همه مدهوش میــکنی

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:45 توسط کمند |