|
شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....
|
||||
|
|
||||
نازنینم ! من در آستان دلت صبورانه ترجمان آیه ی عشقم و ملتمس طوافی باشکوه بر گرد کعبه ی دلت وه ! چه محشری خواهد بود از اشک و چرخ و رقص عاشقانه نزدیکتر از آنی که بگویم بر گرد خانه ی دلت٬ دل بیقرارم بارها و بارها تا آستان دل سودایی ات سعی و صفا و مروه کرد و هر بار مشتاقانه تر رفت و بازگشت تو اینجایی تو با منی تو خود خود منی تمامی وجودم و هستی ام و مهمان عزیز تمام لحظاتم.... معبودم! سایبانی از جنس اشک و نماز ...محرابی از جنس آب و آتش ...دلی به وسعت دریا ...چشمانی به خماری نرگس ...سجده گاهی به وسعت عشق... می خواهم تا سجاده ی دل سودایی بر آن بگسترم و سجده ات کنم...دستانی گشوده از مهر ٬ سرانگشتانی آغشته به عشق می خواهم تانوازشکر تمامی لحظات بی کسی و تنهایی ام باشد... تا در قنوتم نور نگاهت را با تمامی هستیم تمنا کنم...و گم شوم در تقدس چشمان عاشقت...دلباخته ام و عاشق ..... امشب به قصه دل من گوش میکنی فردا مرا چوقصه فراموش میــــکنی دســــتم نمیرسد که درآغوش گیرمت ای ماه باکه دست درآغوش میــکنی درساغرتوچیست که با جرعه ی نخست هشــیارومست را همه مدهوش میــکنی
در دل ويران ما گنجي بيا
اي كه در عالم نمي گنجي بيا ![]()
عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم
با عقل آب عشق به يك جو نمى رود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
پروانه را شكايتى از جور شمع نيست
عمرى است در هواى تو مى سوزم و خوشم
خلقم به روى زرد بخندند و باك نيست
شاهد شو اى شرار محبت كه بى غشم

+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:45 توسط کمند
|
