|
شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....
|
||||
|
|
||||
خوشا آنان که سودای تو دارند که دل پیوسته در پای تو دارند بدل دارم تمنای کسانی که از درد تمنای تو میرند دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است هر چه جز معشوق باشد پرده ی بیگانگی است بوی یوسف را ز پیراهن شنیدن مشکل است غنچه را باد صبا از پوست می آرد برون بی نسیم شوق ٬ پیراهن دریدن مشکل است مانم فرهاد کوه بیستون را سرمه داد بی هم آوازی نفس از دل کشیدن مشکل است هر سر موی ترا با زندگی پیوندهاست با چنین پیوستگی از خود بریدن مشکل است در جوانی توبه کن تا از ندامت بر خوری نیست چون دندان ٬ لب خود را گزیدن مشکل است تانگردد جذبه ی توفیق صائب دستگیر از گل تعمیر پای خود کشیدن مشکل است دلم میخواد یه جایی تو دل طبیعت بکر بدور از انظار با یه نفر که اهل دل باشه دلشکسته باشه ازهمه مهمتر شاعر باشه و دلسوخته و دستی در موسیقی داشته باشه خلوت می کردم... بی هیچ کلامی فقط می نواخت و شعر می خوند ....آخ انوقت من چقدر دلم خالی میشد ... چه حس پروازی بهم دست می داد چه غم شیرینی به دلم چنگ می زد .... آخ کاش یک نفر اینجوری دورو برم بود ٬ توی زندگیم بود٬ کاش خدا یکی رو سر راهم قرار میداد که اهل دل بود ...عاشق بود ...دلشکسته بود .... خیلی دلم هوای یه خلوت عاشقانه رو کرده... یه خلوت با تار و چنگ و نی و دف ...و اشعاری جانسوز.. دلم میخوادنوای چنگ ٬ چنگ بزنه توی دلم و دلم بیرون بکشه تکه تکه اش کنه زیرو روش کنه ...کاش میشد الان وسط اقیانوس بودم خودم مینداختم داخل آب فرو می رفتم تو اعماق اقیانوس ... وای چه حس خوشی داشتم انوقت... بد جوری دل تنگتم بد جوری در انتظارتم٬ می بینی هنوز نیومده چه قیامتی در دلم به پا کردی ؟ ...می بینی هنوز تو رو ندیده چه غوغایی بپا کردم وایییییییییییی اگر بیایی !! وای اگر بیای ...وای اگر بیای.. امروز برای اولین بار توی تمام عمرم آرزو کردم که در سنین کهولت بودم آرزو کردم کاش الان لا اقل ۶۰ سالم بود... انوقت چقدر خوب میشد انوقت چقدر راحت می تونستم راه بیافتم در بدر بگردم دنبال تو می دونی چرا ؟ خوب انوقت خیالم راحت بود ...بگذریم ... محبوبه ی من ! نمی دونی چقدر بی صبرانه منتظرتم چقدر بهت نیاز دارم چقدر با تمام وجودم تو را تمنا دارم ...می ترسم ٬ می ترسم وقتی بیای که دیگه من توانی برای با تو بودن نداشته باشم می ترسم هیچوقت نبینمت هیچوقت پیدات نکنم هیچوقت ... راستی من قرار این آرزو رو به گور ببرم ؟ یعنی نمیشه که بیایی ؟ نمی خوای بیای ؟ اصلا هستی ؟ آخ نازنین !!! هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل بکس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان می امد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم مگر توروی بپو شی و فتنه باز نشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپو شم من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای در آیم به در برند به دوشم بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست ملامت کند چومن بخروشم مرا مگوی سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:31 توسط کمند
|

بی من تو چگونه ای ندانم اما ! من بی تو در آتشم خدا داند من *** نگران نباش من انقدر امروز فرداهای نیامدنت را دیده ام... آنقدرطعم بی اعتنایی ها و مزه ی بی توجهی هایت را چشیده ام که دیگر هیچ انتظار بی سر انجامی خواب و خیالم را آشفته نمی کند۰ ** دل من دلواپست بود اما تو نگاه نکردی ** **هر چی گفتم شده اینطور...به من اعتنا نکردی** آنقدربا خونسردی و خود خواهی هایت ازرده خاطر شده ام که دیگر جز این توقعی ندارم ...آنقدر دروغ شنیده ام که دیگر نمی دانم کدام را باور کنم ...چه روزهایی که ... بی صدا شد ... چه روزهایی خواب ناز٬ ترجیح داشت بر چشمان منتظر و بی خواب من... **گرچه می دانم نمیایی و لی هر دم ز شوق** **سوی در میاییم هر سو نگاهی می کنم ** چه روزهایی که همه درهای ارتباط بسته می شود فقط برای اینکه دلت نمی خواهد ...فقط همین ...چه وعده های دیداری که بی اعتنا به لحظه شماری های من هیچگاه نیامدی و به آسانی به فراموشی سپردی... ...نگران نباش دیگر یاد گرفته ام که فراموشی دوای همه ی اینهاست ۰ دیگر می دانم که خود را به نفهمی زدن بهترین راه درمان همه ی درد ها وناکامی ها و نداشتن ها و نخواستن ها یست که باید تحمل کرد ...نمی دانم من چه می خواهم ؟ چرا مانده ام ؟ و تو چطور اینهمه مطمئنی که من با اینهمه کم لطفی باز هم خواهم ماند ...حالا دیگر یاد گرفته ام که ازهر لبخند تو خیال دوست داشتن بیش از انچه که تو دلت می خواهد به سرم نزند...یاد گرفته ام که بشنوم تا فردا...و به روی خود نیاورم که فرداها هر وقت تو بخواهی می آیند و اگر نخواهی هیچ وقت نمی آیند... کاش این چند صباح هم زود تمام می شد انوقت دیگر ...بگذریم... می بینی دیگر حتی اعتراض هم نمی کنم ۰ مي سوزم و لب نمي گشايم که مباد گذشتی بدون نیم نگاهی یه نگاهای ملتمسم ...اما منتظر ماندم...چون می دانستم۰ "دلی از سنگ باید بر سر راه فراق" و "روی ار به روی ما نکنی حکم اذان توست" رفتی و بی خبر رهایم کردی ...اما باز منتظر ماندم ...چرا که می دانستم "نه عجب که خوب رویان بکنند بی وفایی" و اینک نازنینم : "تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست" محبوبم ! گفتی که میایی ...خیلی زود ٬ وقتی که ... "گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو" و حالا من مانده ام و کاسه ی آبی که آورده بودم پشت پایت بریزم...اما باران اشک مجالم نداد ... "من بجان آمدم اینک تو چرا می نایی ؟"
آهي کشم و دلي به درد آيد از او
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:29 توسط کمند
|

نمی دانم چرا دلم گرفته ؟ چرا انقدر دلم بی مهابا خود آزرای می کند ؟ چرا نمی توانم چون دیگران زندگی کنم ...چرا نمی توانم مثل همه ی ادمها فقط زندگی کنم یعنی زنده باشم ...فقط نگاه کنم نبینم ؟ چرا فکر می کنم که مسئول همه ی اتفاقا ت روی این زمین من هستم و من باید ...عجیب است ! دلم یک اتفاق می خواهد یک حادثه یک تلنگر یک تحول یک زخم کاری کاری ...نمی دانم... اصلانمی دانم چه میخواهد این دل افسار گسیخته ام ...چه چیزی آرامش می کند ...قانعش می کند ...کجا آرام خواهد گرفت ..راستی این امدن ما ..خلقت ما...با این حالی که هستیم ...با تمام نقاط ضعف و قوت مان برای چیست ؟ این آفرینش این ماندن... این رفتن ... یا شاید نابود شدن نیست شدن محو شدن برای چیست ؟ یعنی نمیشد بهتر از این خلق می شدیم نمی شد اینهمه ضعف که در وجودمان هست نبود ؟ نمیشد یک جور دیگری بودیم ؟ یکجای دیگر ی بودیم ؟ یک شکل دیگری بودیم ... این فلسفه بودن و خلقت سوالی است بزرگ که هیچگاه نتوانسته ام جواب قانع کننده ای برایش پیدا کنم ؟ راستی اینهمه سر و کله زدن اینهمه نزاع و جنگ اینهمه کشمکش احمقانه اینهمه ظلم جاهلانه اینهمه عذاب و صرف انرژی برای تصاحب چیزیست که بزودی باید بگذاریم و بگذریم؟ زمان یعنی چه ؟ ساعت ماه سال ...عید برای چیست ؟ مفهومش چیست ؟ چرا ما اینهمه ابلهانه خودمان را سر گرم می کنیم ؟ چرا انقدر خودمان را فریب می دهیم ؟ چرا اینهمه مقهوریم ضعیفیم بیچا ره ایم و آنگاه اینهمه مستانه فریاد می زنیم ٬ تصاحب می کنیم ٬ زیاده خواهیم ٬ ظالمیم ٬ بی توجهیم مغروریم و خودخواه !! بلاخره چه می شویم؟ راستی این من ٬ این حسی که ار بدو تولد در وجودم هست و همیشه خواهد بود فراتر از تنم افکار روحیه ام ٬ چه میشود ؟ عاقبت کجا می ماند ؟ کجا می رود ؟ من چه میشوممممممممممممممم ؟؟؟ لعنت به همه ی همه ی همه ی هستی و خلقت و گذشته و حال و آینده ...چه می دانم ! بر همین من که اینهمه عاجز و نا توان است در مقابل یک سوال ٬ فلسفه بودن !....وای خدای من ...من هستم ؟؟؟تا کی باید باشم ؟ کجا باید بروم ؟ این آدمها کیستند ؟ اینهمه توقعات و انتظارات برای چیست ؟ من چرا هستم ؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:2 توسط کمند
|

بکجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ناز هزار چشم سیه را خریده ام برقامتت که وسوسه ی شستشو در اوست پاشیده ام شراب کف آلود ماه را تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم دزدیده ام زچشم حسودان نگاه را تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام از هر زنی تراش تنی وام کرده ام از هر قدی کرشمه ی رقصی ربوده ام اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای مست از می غروری و دور از غم منی گویی دل از کسی که تورا ساخت کنده ای هشدار زانکه در پس این پرده ی نیاز آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام نادری تورا گم کرده ام امروز ...و حالا لحظه های من ...گرفتار سکوتی سرد و سنگینند... و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند ...نمی دانی چه غمگینند...چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو ...نمی دانم چه خواهد شد...پر از دلشوره ام بی تاب دلگیرم ...کجا ماندی که من بی تو هزاران بار هر لحظه می میرم... آنکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز کویت![]()




+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 19:36 توسط کمند
|
