تبليغاتX

حرامی








آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم ....... احساس سوختن به تماشا نمی شود




شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....

 

دارو ندارم رو بگیر مال خودت مال چشات

  

چنان عشقت پریشان کرد ما را

که دیگر جمع نتوان کرد ما را

سپاه صبر ما بشکست چون او

به غمزه تیر باران کرد ما را

حدیث عاشقی با او بگفتم

بخندید او و گریان کرد ما را

چو بربط برکناری خفته بودیم

بزد چنگی و نالان کرد ما را

لب چون غنچه را بلبل نوا کرد

چو گل بشکفت وخندان کرد مارا

به شمشیری که از تن سر نبرد

بکشت و زنده چون جان کرد ما را

مرا هرگز نبینی تا نمیری

بگفت و کار٬ آسان کرد مارا

هیچ چیزم بجز از وصل تو خشنود نکرد

 

دلم میخواهد بنویسم ...می خواهم بنویسم از آرزو هایی

که هیچگاه بر آورده نشد ...از عقدهایی که بر دلم ماند ...و

از دلتنگی هایم بر ای آن نگاههای مشتاق و مهربانت که

 در آنها خانه کنم...نازنینم! خانه ام را در چشمهای تو یافته ام

 پلک بر هم نزن که خانه خراب می شوم... دلم می خواهد

بنویسم که دلم برای دلت چقدر بی تابی می کند ...

نمی دانی چقدر تشنه  ی آغوش مهربانت هستم...و

می دانم که چه خیال خامی است ٬ اینکه روزی تو را

 سخت در آغوش عطش بگیرم... و ه ! چه دردناک است هر

سحرگاه دیدن جای خالی تو که در آغوشم جا مانده است...

 

هیچ چیزم بجز از وصل تو خشنود نکرد

 

 دوش از بی مهری آن ماه سیما سوختم!

با کمال تشنه کامی پیش دریا سوختم!

آنکه با هجران بامید وصالش ساختم!

در کنارش زآ تش شرم تمنا سوختم!

سوختم اما نبودم شمع سان یکجا مقیم!

چون چراغ کاروان هر شب بصد جا سوختم!

من که هرگز زآ تش قهرش دلم جائی نسوخت!

با رقیبان گرم صحبت بود و اینجا سوختم!

گفت روزی میشوی فردا ز وصلم کامیاب!

شامها در انتظار صبح فردا سوختم!

عشق بی پروا سبب شد تا میان انجمن!

گرد شمع عارضش پروانه آسا سوختم!

با(رهی)همراه در این معنیم((رنجی))که گفت!

انقدر با اتش دل ساختم تا سوختم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:14 توسط کمند |

 

 

 کشيدم در برت نا گاه و شد در تاب گيسويت

 

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما

 

آب روي خوبي از چاه زنخدان شما

 

عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده

 

بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما

 

کس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت

 

به که نفروشند مستوري به مستان شما

 

بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر

 

زان که زد بر ديده آبي روي رخشان شما


عمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم

 

گر چه جام ما نشد پرمي به دوران شما

 

دل خرابي مي‌کند دلدار را آگه کنيد

 

زينهار اي دوستان جان من و جان شما

 

کي دهد دست اين غرض يا رب که همدستان شوند

 

خاطر مجموع ما زلف پريشان شما

 

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذري

 

کاندر اين ره کشته بسيارند قربان شما

 

مي‌کند حافظ دعايي بشنو آميني بگو

 

روزي ما باد لعل شکرافشان شما

 

 

عجب حکایت غریبی است  فسانه ی چشمان

 

 زیبای تو ...چه سحر آمیز

 

است نگاههای ملتمسانه ا ت ...نازنین یار ! من ٬

 

 دور از چشمان سحر

 

آمیزت هر سحر گاه افسون چشمانت را به نماز

 

ایستاده ام ...قامت بسته ام

 

برقیام عاشقانه ا ت ...محرابم دل سودا زده ات ٬ ذکر

 

 قنوتم تکرار نجواهای

 

عاشقانه ی تو ٬ و سجده گاهم چشمان پر تمنای توست ٬

 

رکوع نمازم ...تعظیم  عاشقانه بر توست به تعدد

 

 لرزشهای دلت از دیدن

 

من ... و دعایم آرزوی اجابت آرزوهای تو ست... من

 

التماس نگاههای سحر

 

آمیزت را هر شب در کوچه پس کوچه های تنهایی

 

 هایم معصومانه فریاد می زنم ...هر شب راز چشمانت

 

را می سرایم ... محبوبم !هر چه می نویسم

 

ترا فراتر از نوشته هایم می بینم ...دیگر نوشتن نیز آرامم نمی کند...

 

بگمانم جز در آغوش تو به آرامش نخواهم

 

نشست ...جز در کنار تو و آن چشمان بی

 

قرارت ٬ قرار نخواهم گرفت ...نمی دانی چقدر دلم

 

هوای دلت را کرده نمی

 

دانی چقدر دلم تمنای آغوشت و سرم التماس سینه ات

 

 را دارد ...سوگند به شماره ی دلتنگی هایما ن

 

 به تعداد بی قراری هایمان یه اندازه ی بهانه

 

جویی هایما ن برای یکدیگر تورا می پرستم تورا

 

 می ستایم ...در هر قیام

 

قعود و سجودم نام تو برزبانم جاریست...خدا

 

 را به ستوه آورده ام چگونه

 

است که تو نمی بینی ؟؟ ...چرا اینهمه  از هم

 

دوریم ؟...چرا اینقدر از هم فاصله می

 

گیریم... چرا اینگونه از هم می گریزیم ؟

 

چرا می ترسیم ؟؟ چه می گویم ؟؟

 

بگمانم اینهمه بغض در گلو شیداییم را دو چندان

 

 کرده است چقدر خوب

 

است که نیستی ببینی نمازم را ...خلوت عاشقانه ام

 

 را ...دل سودا زده ام را

 

و این دیوانه نویسی های شبانه ام را ...  

 

 

 ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

 

که بر خاکم روان گردي به گرد دامنت گردم


 

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد

 

صبر و آرام تواند به من مسکين داد

 

وان که گيسوي تو را رسم تطاول آموخت

 

هم تواند کرمش داد من غمگين داد

 

من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم

 

که عنان دل شيدا به لب شيرين داد


بعد از اين دست من و دامن سرو و لب جوي

 

خاصه اکنون که صبا مژده فروردين داد

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:20 توسط کمند |

 

 

  

 

خیسم از شبنم نور‌خورده بلورآگین تنت

 

نفسم پیچیده در آشفتگی خیال انگیز هر رشته مویت

 

پیدایم و گمشده در تقدس چشمانت

 

دلباخته‌ام

 

مست...

 

مست است دل سنگم از مست حذر باید

 

اندام بلورت را زین سنگ خطر باید

 

من آتش ویرانگر اندام تو گل پرور

 

گل بر سر این آتش یک فکر دگر باید

 

من تشنه چنان صحرا تو بارش بی همتا

 

گر زندگی ام خواهی بر تشنه گذر باید

 

مجنون شده چون بیدم سودای تو دزدیدم

 

آخر به خدا دیدم یک روز گذر باید

  

 

 

برای دیوانه نویسی هایم بهانه ای جز از تو نوشتن و

 

برای تو نوشتن ندارم ...و به این دلخوشم...آری قسم به

 

عشق هرچه مجنون بی لیلا ی هزاره های گذشته و

 

حال و آینده ٬ من سالهاست راه خانه ام را گم کرده

 

ام ...گمشده ام...آنقدر دور شده ام که دیگر توان برگشت

 

ندارم ...آنقدر دور شده ام که دیگر روی برگشت

 

ندارم ...دیگر آشنایی ندارم کسی چشم براهم  

 

نیست ...من گمشده ام ٬ گمشده ام ... ای گل بهانه ی

 

خود کشی های غریبانه ام ! ای آرزوی دیرینه ی دست

 

نایافتنی ام ...می بینی به کجا رسیدیم بعد از این سفر

 

دراز چند ساله ....می دانستم و می دانستی که این راه

 

در انتها به یک دوراهی سخت و خطر ناک خواهد رسید... گویا ما

 

اینک قدم در آن دوراهی نهاد ه ایم...جدایی !!  ...شاید این جدایی

 

فرصت درک بیشتر ی به هر دوی ما بدهد ...نمی دانم...من

 

هرکاری می توانستم کردم اما نشد

 

تو دیوانه بودی...دیوانه ! 

 

نازنینم

 

من هیچگاه فرصت عاشقی از تو نگرفتم تا باشد

 

که جهان را سیاه نبینی ویک عمر خاکستر نشین یک

 

عشق ناکام نمانی... و حال که ٬ یک عمر

 

فرصت دلدادگی داری در همان دو راهی رنج و خلاصی

 

عشق و هوس بیم و امید ترس و شجاعت  سرگردان یک

 

تصمیم مانده ای...شاید لحظه ای دیگر شاید تا پایان

 

عمررررررر !!! 

 

 

همین دیشب بود که نگاهم در نگاهش گره

 

خورد ...تمامی من غرق یک نگاه و تمامی او مست این

 

نگاه...چند صباحی بود که داشتم به این باور می رسیدم

 

که عشق می شود که پاک باشد و پاک بماند ...ولی

 

هیهات او آمده بود که بگوید عشقش آلوده شده متعفن

 

شده به بوی مشمئز کننده هوس !!...آری او از ابتدا فقط

 

تصویری از عشق بود ...آنهم تصویری مبهم ...عجبا ! او

 

معلمی بود که ٬ خود نیکو درسش را نیاموخته بود...و

 

اما من ! چه درسهایی از این تصویر مبهم از این معلم

 

درس ناخوانده گرفتم ...چه آموختنی هایی آموختم که در

 

هیچ کلاس و در مکتب هیچ استاد علامه ای نمی شد

 

آموخت ...اما دریغ او بر جای مانده است و مرا تنها و سر

 

گردان بر سر همان دوراهی خطرناک و سخت رها

 

کرده ...مانده که بر تردیدهایش ٬ بر هوسش ٬ غلبه کند...

 

شاید لحظه ای دیگر ...شاید تا پایان عمر !!

 

 

 

من پذيرفتم ٬ که عشق افسانه است

 

 اين دل درد آشنا......... ديوانه است

 

مي روم............شايد فراموشت کنم

 

با فراموشي ..........هم آغوشت کنم

 

 مي روم......... از رفتن من شاد باش

 

 از عذاب ديدنم................ آزاد باش

 

 گر چه تو...... تنها تر از ما مي روي

 

 آرزو دارم ولي .............عاشق شوي

 

 آرزو دارم................. بفهمي درد را

 

تلخي............. بر خوردهاي سرد را

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:17 توسط کمند |