|
شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....
|
||||
|
|
||||
گر چشم سيه مست تو تحريک نمي کرد
آب مژه بيدار نمي ساخت ز خوابم


دلم از نرگس بيمار تو بيمار تر است
چاره کن درد کسي کز همه ناچار تر است
گر تو اش وعده ديدار ندادي امشب
پس چرا ديده من از همه بيدار تر است
پروانه ی پریشان نگاهم همچنان در کو چه پس کو چه
های شهر در جستجوی توست ...هنوز دلم نیلوفری
شمع نگاههای مهربان توست ...نازنینم من
التماس دل را چه کنم ؟ من پروانه ی خیالم را که
بی محابا در آستان خانه ات پشت پنجره ی همیشه
بسته ی دلت پرسه می زند چگونه در اختیار بگیرم ...نازنینم
دلتنگم ! می گویم تورا اما نه دیگر برای تو شاید برای تسکین
دردهایم ...و یا شاید برای گزاردن مرهمی بر زخمهای
عمیق دلم ...می گویم تو را اما نه از برای تو ... برای خودم
چرا که می دانم توان شنیدن نداری... می گویم نه از برای
تو ...برای دلتنگی های همیشگی ام ...برای تصاویری که از
تو در من حک شده اند...برای حسرتهای جاودانه شده در
دلم ...برای طعم تلخ دوست داشتن تو ... آری می گویم اما نه
برای تو ٬ تور ا جایگاهی در این گفتار نیست..سهمی برای تو
نیست تمام اینها سهم من است ... از این به بعد دیگر منم و
من و من ...و دیگر هیچکس... سهم من از تو همین گفتن
عاشقانه هاست شاید تا همیشه ...عاشقانه های بی تو
بی حضور تو ...اصلا عشق یعنی تو ...چرا که عشق را از
تو آموختم ...چرا که با تو گام در این راه پر خطر نهادم ...
مشغول رخ ساقي سرگرم خط جامم
در حلقه ميخواران نيک است سر انجامم
اول نگهش کردم آخر به رهش مردم
وه وه که چه نيکو شد آغازم و انجامم
هم حلقه گيسويت سر رشته اميدم
هم گوشه ابرويت سر مايه آرامم
خيز اي صنم مهوش از زلف و رخ دلکش
بگسل همه زنارم بشکن همه اصنامم
گر طره نيفشاني کي شام شود صبحم
ور چهره نيفروزي کي صبح شود شامم

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:43 توسط کمند
|

دلم از این فاصله مرد دستام به دستات نرسید ** ** جسمی ؛ ز داغ عشق بتان ؛ پر شرر ؛ مراست روحی ؛ چو باد سرد خزان ؛ در بدر؛ مراست تا او ؛ چو جام ؛ با لب بیگانه ؛ آشناست همچون سبو ؛ دو دست ؛ ز حسرت ؛ به سر ؛ مراست با همه ی بي سرو سامانيم باز......... به دنبال پريشانيم طاقت فرسودگيم هيچ نيست در پي ويران شدني .......آنيم آمده ام تا تو نگاهم كني ..... عاشق آن لحظه ي طوفانيم... دلخوش گرماي كسي نيستم آمده ام تا تو بسوزانيم.......... آمده ام........ با عطش سالها تا تو كمي عشق ٬ بنوشانيم ماهي برگشته ز دريا شدم... آمده ام ......... تا تو بميرانيم دیشب جای خالیت را تنگ تنگ در آغوش عطش کشیدم... نازنینم نمی دانی چقدر دلم برای دل دریایی ات چشمم برای چشمان آسمانیت دستم برای دستان نوازشگر مهربانت و گوشم برای نجواهای عاشقانه ات بی تابی می کنند... من نیازمند صدای توام و محتاج نجواهای عاشقانه و آرزومند آغوش گرمت هستم...اف براین تقدیر شوم... وای بر آن سیب خوش عطر خوش طعم ... رفتم ...ماندی باید بروم ...باید بمانی می روم ...می مانی اما چه کنم با این دل سودایی ؟ محبویم دلم را به امانت به دلت می سپارم اما نه ... چگونه دلم را به دل تو که حالا بیمار است آلوده است ٬ بسپارم ٬ نه نمیشود ٬ به تو دلسپرد...
دلم نیز ٬ عنان گسسته و سرکشی می کند نمی آید... به دل تو هم نمی توانم سپرد می ترسم امانت دار خوبی نباشد . ناگزیر همینجا در نزدیکی خانه ات در سر راهت به خاک می سپارمش فقط یادت باشد از اینجا که می گذری هر آدینه با جامی از عطریاس و گلاب سنگ مزارش را شتشو دهی ... هر شب جمعه نیز یک سیب سرخ به یاد روزهای خوش باهم بودن بر روی سنگ قبرش بگذار ... (آآآآآآخ سیب از همان سبی که با هم خوردیم یک گاز تو یک گاز من و بعدش قهر و غضب تبعید ...) این روزها دارم کوله بار سفر می بندم میدانی که مسافرم و مسافر توشه ی راه میخواهد...چه آورده ای ؟ چگونه بدرقه ام خواهی کرد ؟ درچشم بامدادان به بهشت بر گشودن نه چنان لطيف باشد که به دوست بر گشايي
وقت جدا شدن شد و چشام چشات سیر ندید



بکشيد يار گوشم که تو امشب آن مايي
صنما بلي وليکن تو نشان بده کجايي
چو رها کني بهانه بدهي نشان خانه
به سر و دو ديده آيم که تو کان کيميايي
شب من نشان مويت سحرم نشان رويت
قمر از فلک درافتد چو نقاب برگشايي

پاورقی : من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که
می بینم بد آهنگ است . بیا ره توشه بر داریم و
قدم در راه بی برگشت بگذاریم . ببینیم آسمان آیا
" هر جا " همین رنگ است ؟
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:30 توسط کمند
|
