|
شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....
|
||||
|
|
||||
به گلزاران گلی هستی فراموشت نخواهم کرد . قسم بر جامه ی پاکی که از مهرت به تن دارم ... که تا جان در بدن دارم فراموشت نخواهم کرد هزار لایه ی سخت و نفوذ ناپذیر هم که داشته باشم ٬ می دانم می دانی که وقتی به چشمانم خیره میشوی و ساکت می مانی و ساکت می مانم و مستاصل ...می فهمم که می فهمی راه گریزی ندارم ...گلها همیشه از بی آبی نیست که می میرند ...گاهی از سوختن ...سوختن در مقابل دیدگان روشن افتاب ... از گرمای سوزان آفتاب است که پر پر میشوند ... اگر سوختنم را نمی خواهی دم در کش ...دمی سکوت کن سخن نگو کمی هم شنیدن بیاموز... می دانم که میدانی گلدان کوچک زمین چقدر تنگ است برای من ... پس زمین را فراموش کن راه رفتن را از یاد ببر ...پرواز بیاموز ...پرواز ! ...نازنینم ! وقتی تو نیستی نه هست های من چنانکه بایدند نه بایدهایم آنچنان که باید باشند هستند ...مثل همیشه آخر حرفم و حرف های آخرم را با بغض می خورم ...اینطور شاید برای هر دوی ما بهتر باشد .... امشب صنما باز که افسانه شنیدیم! وصف لب تو از لب پیمانه شنیدیم! پیمانه چو با یاد نگاه تو گرفتیم! از هر رگ دل نغمه مستانه شنیدیم! هر تاب سر زلف تو گویای حدیثی است! این راز نهان را همه از شانه شنیدیم! تا دیده به شمع رخ زیبای تو بستیم! آهنگ وفا از پر پروانه شنیدیم! آنشب که گره از سر زلف تو گشودند! فریاد و فغان از دل دیوانه شنیدیم! مشکل بُود از کوی تو آسوده گذشتن! ما این سخن از ساقی میخانه شنیدیم! حتی اگر این فاصله را بر دارم اندازه ی یک عمر تورا کم دارم اینجا که شروع تازه تر ٬ یک مرگ است بگذار که نقطه سر خط بگذارم....
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد ... 
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2:31 توسط کمند
|
