تبليغاتX

حرامی








آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم ....... احساس سوختن به تماشا نمی شود




شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....

 

:flw4:تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد ... :flw4:

به گلزاران گلی هستی فراموشت نخواهم کرد .

قسم بر جامه ی پاکی که از مهرت به تن دارم ...

که تا جان در بدن دارم فراموشت نخواهم کرد

 

هزار لایه ی سخت و نفوذ ناپذیر هم که داشته باشم ٬

 

می دانم می دانی که وقتی به چشمانم خیره میشوی و

 

ساکت می مانی و ساکت می مانم و مستاصل ...می فهمم

 

که می فهمی راه گریزی ندارم ...گلها همیشه از بی آبی

 

نیست که می میرند ...گاهی از سوختن ...سوختن در مقابل

 

دیدگان روشن افتاب ... از گرمای سوزان آفتاب است که پر پر میشوند ...

 

اگر سوختنم را نمی خواهی دم در کش ...دمی سکوت کن

 

سخن نگو کمی هم شنیدن بیاموز... 

 

می دانم که میدانی گلدان کوچک زمین چقدر تنگ است

 

برای من ... پس زمین را فراموش کن راه رفتن را از یاد

 

 ببر ...پرواز بیاموز ...پرواز ! ...نازنینم ! وقتی تو نیستی

 

 نه هست های من چنانکه بایدند نه بایدهایم

 

آنچنان که باید باشند هستند ...مثل همیشه آخر حرفم و

 

حرف های آخرم را با بغض می خورم ...اینطور شاید برای هر

 

دوی ما بهتر باشد ....

 

امشب صنما باز که افسانه شنیدیم!

 

وصف لب تو از لب پیمانه شنیدیم!

 

پیمانه چو با یاد نگاه تو گرفتیم!

 

از هر رگ دل نغمه مستانه شنیدیم!

 

هر تاب سر زلف تو گویای حدیثی است!

 

این راز نهان را همه از شانه شنیدیم!

 

تا دیده به شمع رخ زیبای تو بستیم!

 

آهنگ وفا از پر پروانه شنیدیم!

 

آنشب که گره از سر زلف تو گشودند!

 

فریاد و فغان از دل دیوانه شنیدیم!

 

مشکل بُود از کوی تو آسوده گذشتن!

 

ما این سخن از ساقی میخانه شنیدیم!

 

سوختم !!
 
سوختم در آتشی که هیزمش
 
 
از جنس دوست داشتن هایت بود...
 
 
سوختم در آتشی که تو افروختی با نگاههای جانسوزت...
 
 
سوختم از تب قلب عاشقت ٬ عاشقانه !
 
 
این روزها خیلی سر گرمی غافل از اینکه حرارت
 
 
سر گرمی هایت تمام وجودم را به آتش می کشد...
 
 
محبوبم ! تا همیشه از ژرفای وجودم در شعله های
 
 
دوستت دارم گفتنهای پیاپیت عاشقانه
 
 
خواهم سوخت...
 

حتی اگر این فاصله را بر دارم

 

اندازه ی یک عمر تورا کم دارم

 

اینجا که شروع تازه تر ٬ یک مرگ است

 

بگذار که نقطه سر خط بگذارم....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2:31 توسط کمند |