تبليغاتX

حرامی








آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم ....... احساس سوختن به تماشا نمی شود




شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....

 

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

 

در وصل هم زهجر تو اى گل در آتشم


عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم


با عقل آب عشق به يك جو نمى رود


بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم


پروانه را شكايتى از جور شمع نيست


عمرى است در هواى تو مى سوزم و خوشم


خلقم به روى زرد بخندند و باك نيست


شاهد شو اى شرار محبت كه بى غشم

  

چقدر ساده و آرام ٬ و صمیمی ٬

 

چه بی صدا و صبورانه ...

 

تو در من آمیختی  ...

 

چگونه زین پس در نمازهای نخوانده ام جستجویت کنم ؟

 

با کدامین توان  هنوز به قنوت گریه نرسیده باید سلامت دهم ؟...

 

بعد از این من می مانم و دستهایی پر از دعا که به آرزوی اجابتت

 

برافراشه شده من می مانم و چشمانی ملتمس که به 

 

 آسمان ابری چشمان زیبایت آویخته ...

 

من می مانم و صفحه ای سفید در مقابلم که

 

باید بی نقش حضورت مشق عشق کنم !!! 

 

قبله ی من ٬ مسجود من ٬ نگارم ! پای رفتنم نیست....

 

چند صباحی دیگر چگونه تو را بگذارم بگذرم ...بدون تو ٬

 

من قبله ام را گم می کنم ٬ به کدامین روی قامت

 

ببندم ...بی جلوه ی جمالت سجاده ام را در محراب

 

کدام دل سودایی بگسترم ...

 

مگر جز  آن دل سودایی و نجواهای عاشقانه

 

دلیل دیگری برای بودنم دارم ... 

 

این شبها به گواهی رویاهای صادقانه ام

 

بوی رفتن می شنوم ...بوی فراق !

 

و به هنگام وداع

 

چشمهامان تر بود

 

در پس پرده ی اشک

 

تو  و دنیای خلوص

 

من و دنیای ریا

 

و تو لبخند زدی

 

که هم آمیخته شد با اشکت

 

اشک شوقت لب خندان تو زیبا می کرد

 

من به تو خندیدم

 

طرحی از خنده به لب

 

عاشقانه تو مرا بوسیدی

 

دست پر احساست

 

بدن غرق گناهم بفشرد

 

من تو را بوسیدم

 

دست الوده ی من

 

چه ریا کار ترا لمس نمود

 

در پس پرده ی اشک

 

تو مرا پاک نگاه میکردی

 

پاکی از اشک تو بود

 

ای تو دریای پر از عشقی پاک

 

ای همه سادگی و راستی و مهر و صفا

 

چشمهایت ز درون تو حکایت می کرد

 

عاشقانه به چه شرمی تو نگاهم کردی

 

من چه بی شرم تو را میدیدم

 

چشمهایم همه لبریز دروغ

 

سعی درپوشیدن اسرار درونم میکرد

 

و تو با ذهنی پاک

 

رفتی و من ماندم

 

خاطر م سخت غمین

 

با خودم سخت جدلها کردم

 

حال چشمانم واقعا گریانند

 

و تو را می طلبند

 

پ ن : کاش زمان را به من می سپردند...انگاه برای

 

همیشه در مرداد ۸۷ متوقفش می کردم ...

 

پ ن : چه خوب است اینکه من ٬ می روم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:13 توسط کمند |