تبليغاتX

حرامی








آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم ....... احساس سوختن به تماشا نمی شود




شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....

 

 وقت رفتن نمی خوام ببینمت

 

می دونم ببینمت کم میارم

 

اگه یک لحظه فقط نگام کنی

 

دلم پشت سرم جا میزارم 

 

*********

دیگر فریب دست قضا را نمی خورم

 

گندم به پشت گرمی حوا نمی خورم

 

فردا کنار خاطره ها بیگانه میشوم

 

درییچ و تاب جاده ها دیوانه میشوم

 

در پیچ خوابها ٬ بی تو بی تاب مانده ام

 

از گرمی نگاه تو شب تاب مانده ام

 

آنی که من بر سر راهش نشسته ام

 

بیگانه ایست که از تب عشقش شکسته ام

 

 

اگه خونسرد نگام بدل نگیر دل تو یه روز ازم خسته میشه 

   

 

نازنینم !

 

بگذار که مهتاب نقطه ی تلاقی دیدار من و تو باشد .

 

بیا با هم از وادی غربت سفر کنیم .

 

اگر نمیایی اگر نمی مانی اگر می خواهی که بروی ..

 

دیگر ترا چکار به کار نگاههای نگران و چشمان در انتظار من  ...

 

بگذار همچنان آن سوی سیاهی شب چشم براهت بمانم ....

 

مگر چه می شود هی بگویم نرو و بروی ...

 

چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ...

 

چه می شود که چون همیشه مرا نبینی صدایم را نشنوی ...

 

 

وقت رفتن نباید گریه کنی اینجوری دلم برات  تنگ نمیشه

 

 

 آن شب سرد زمستانی را

 

که مرا بیوه ی دیدار تو ساخت

 

بگذار ید فراموش کنم

 

حسر ت لحظه ی آغوش ترا

 

عطش عشق فراموش ترا

 

بگذارید فراموش کنم

 

ساحره مردی را که

 

مرا مست نگاه خود کرد

 

و به آتش زد و ویرانم کرد

 

بگذارید فراموش کنم

 

من هنوزم بادرد

 

در غم و سوز گذار

 

حسرت آهی سرد

 

منتظر می مانم

 

بگذارید فراموش کنم

 

 

میدونم هر جای دنیا که باشم تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه

  

 

پاورقی ۱: دلتنگي ام نه ازنبودتو! که ازوجودتو ازحضور توست!

 

دلتنگي ام ازنبودمن در وجود توست ...   

 

پاورقی۲: آی ی ی ی خدا نمیشه یکی از ان اشرف مخلوقاتت

 

رو که اینهمه هیا هو براش راه اندختی نشون ما هم بدی ... 

 

پاورقی ۳ : هرگز نديدم بر لبی لبخند زيباى تورا ....

 

هرگز نمى گيردکسی در قلب من جاى تورا

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 14:13 توسط کمند |

 

 

دوش شراب ریختی وزبر ما گریختی بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن 

 

مرا با مصحف روی تو سوگند

 

به بسم الله ابروی تو سوگند

 

نشانده قامتت در خاک ما را

 

به قد سرو دلجوی تو سوگند

 

به ديده می کشم خاک درت را

 

به خاشاک سر کوی تو سوگند

 

زبانم پيش رويت لال گردد

 

مرا با تندی خوی تو سوگند

 

شده رنگين کف دستت ز خونم

 

به بزم عشرت طوی تو سوگند

 

دلم داغ است از طرز نگاهت

 

به گردشهای آهوی تو سوگند

 

ز عشقت عشقری زنار بسته

 

خورد بر تاب ابروی تو سوگند

 

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد ناله کنم بگویدم دم مزن وبیان مکن

 

من می روم اما نا کام و در مانده با بک کوله بار بزرگ  تجربه و با 

 

خاطرات تلخ و شیرین از تو که البته گویا تلخی هایش بیشتر

 

است... به معشوقی می مانم که وعده ی عشاق بیشماری

 

را داده اما حریف یک دل نیز نشده است ...گوشه ی دامنم لای

 

 لولای در ی حجیم گیر کرده و صدای پاره شدن گوشه ی غبای

 

کهنه ام دلم را می لرزاند حالا کنار چارچوب ایستاده ام و به جمع

 

اوری تکه های دلم در دو سوی  در مشغولم .... کدام را در یابم؟

 

همچنان چشم در چشمان هیز وتیز او دست در گریبان بمانم به

 

امید روزی که شاید بپالاید ...او  هیچگاه عاشقی نکرد و هیچگاه

 

نفهمید چگونه باید تمامی مرا سجاده ی نماز نیازش کند و تا 

 

همیشه نماز نیاز بر آن گذارد ...چرا که اگر عشق ورزیدن اموخته بود

 

اگر خود خواهی ها و خودبینی  هایش مجال داده بودند  ...دیگر بر

 

زمین نمی ماند که هر نگاهش حکایت از هزار چشم گرسنه باشد

 

 که تنم را حریصانه می چرند ... می روم ولی یقین دارم دلم برای

 

این عاشق و نگاههای معصومانه اش ...تنگ می شود... شکی

 

 نیست ٬ نرفته دلتنگ شدن همیشه کار دستم داده انقدر که

 

شده ام چوپان دروغ گویی که بعد از هر بی مهری از جانب 

 

او چون دست به نشان قهر و تهدید بالا می برم و میگویم

 

که دیگر بر نمی گردم ..نیشش تا بنا گوش باز میشود و

 

شانه هایش را با بی اعتنایی بالا می اندازد و به ریش

 

نداشته ام ریسه می رود  و میداند که دوباره باز خواهم

 

گشت ... ولی حالا دیگر می روم بدون اینکه امیدی به

 

 بازگشت باشد اگر هم بخواهم نمی توانم بر گردم ....

 

میروم به کنج تنهایی خودم تا در خلوت خود تصمیم بگیرم

 

 که این دل تکه پاره را ...این کوله بار با ارزش را چگونه و

 

در کجا بی حضوردلگرم کننده اش ٬ باید بر زمین بگذارم ... 

 

ای  دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام اوست پناه وپشت من تکیه بر این چهان مکن 

 

ديده ام ديد و دل کشيد ترا

 

شوق با نقد جان خرید ترا 

 

چقدر خوب و خوشنما و قشنگ

 

خالق عالم آفريد ترا

 

 ديدی ای دلربا به خانهٔ من

 

جذبه ی عشق آوريد ترا

 

سر او از تنش بريده شود

 

هر که از پهلويم بريد ترا

 

غم هجران دلبری آخر

 

 تا به دامن يخن دريد ترا

شکر او بايد هر نفس گويي

آنکه اين رنگ پروريد ترا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 2:42 توسط کمند |