|
شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....
|
||||
|
|
||||
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند... و تماشای تو زیباست اگر بگذارند دل آواره من این همه آواره مگرد ! خانه ی دوست هم اینچاست اگر بگذارند ...
دلم در گرو توست دیدگان کم فروغم بر راه مانده است نازنینم !
کجا بجویمت ؟ تو بی من چونی ؟ آرام و قرارم ربودی و خود
آسوده خاطر برگهواره ی دل بیقرارم جا خوش کرده درخواب
ناز غنوده ای ... بی من ! وبی اعتنا به بی قراری هایم ...
تکانهای دلم چون حرکت آرام گهواره در دستان مادری سراپا
عشق... تو را در خوابی عمیق فرو برده ... کاش دمی چشم
می گشودی و چشمان منتظرم را با نگاه زیبا و رویای ات
نوازش می کردی ...
دلم آشوب است آشوب !!! ا اختیار دلم چون اسبی چمو ش و
گریز پا از دستم رفته ... تمام لحظاتم در حسرت آن روزها و آن
کوچه پس کوچه ها سپری میشود ... به همین زودی دیدن آنجا
برایم تبدیل شده به آرزویی دور و دست نایا فتنی ...می دانم
پریشان گویی می کنم ... میدانم نباید چنین باشم ولی هستم ...
می دانم این راه به ناکجا آباد ختم خواهد شد ...نه اصلا راه بجایی
نخواهم برد ...می دانم همه چیز تمام شده ... می دانم هر رفتنی
را بازگشتی است... ولی چه کنم با این دل سودایی ... که جز
ساز خود کوک نمی کند ... افسار گسیخته و کام خود می راند و
مرا نیز کشان کشان با خود می برد .... بی اندک عنایت و نگاهی
به پشت سر .... به انسان در مانده ای می مانم که تمام توش و
توان از دست داده و چون خسی بی اراده در میان گردبادی
سهمگین سر گردان مانده ..... بی اختیار به این سو و آن سو
می روم ...نمی دانم چگونه سر از این گوشه ی غریب دنیا
بر آوردم که اینگونه غم غربت بر دلم سنگینی کند ... آری عجیب
است من احساس غربت می کنم در زادگاهم ...بیگانه ام با مردمی
که از انها متولد شدم در میان آنها بزرگ شدم .. آآآآخ چه می گویم
اینهمه پریشان خاطری از چه روست ... آاااااا ی دل دیوانه
دمی آرام بگیرررررررررررر پیش از آنکه زنده زنده در
گورت کنم و آنگاه بر سر مزارت به سوگ بنشینم ...
ساربان تند مران ورنه چنان می گریم
که تو و ناقه و محفل همه در گل بروند
سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن
سر خود گیرد و اندر پی قاتل برود .......
باکم از کشته شدن نیست از آن می ترسم
که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود ............
پاورقی : خداوندا اگر روزی بشر گردی..... زحال ما خبر گردی ....پشیمان
می شوی از قصه خلقت ،از این بودن ! ! !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:47 توسط کمند
|

تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست یا دلم بسته ی بند کمرت نیست که هست آنچنان در دل تنگم زده ای خیمه ی انس که کسی را نبود جز تو در او جای نشست به خدا كز غم عشقت نگريزم نگريزم وگر از من طلبي جان نستيزم نستيزم قدحي دارم بر كف به خدا تا تو نيايي هله تا روز قيامت نه بنوشم نه بريزم سحرم روي چو ماهت شب من زلف سياهت به خدا بي رخ وزلفت نه بخسبم نه بخيزم زجلال تو جليلم ز دلال تو دليلم كه من از نسل خليلم كه در اين آتش تيزم بده آن آب زكوزه كه نه عشقي است دو روزه چو نماز است وچو روزه غم تو واجب وملزم به خدا شاخ درختي كه ندارد زتو بختي اگرش آب دهيد م شود او كنده ی هيزم محبوبم ! تو می دانی که من آواره ی خانه به خانه ی چشمانت هستم ... وبی تو چشمهایم به ره آمدنت اشک را دانه دانه به ریسمان تسبیح و دعا می کشند ... در کدام خانه ای در این خراب آباد ... بر کدامین ره چشم دوخته ای ... در انتظار کیستی ؟ می دانی بی تو هر گاه که باران می بارد من بی پناه در جستجوی روزنی به درون خانه ی دلت ملتمسانه سر بر آستانت می سایم ... تو کجایی که مرا نمی بینی ؟ دیگر کجا آن عشق پاک و آن نگاههای مهربان و آن خاطرات شیرین با هم بودن را بیابم ... نازنینم دلم هوای دلت را کرده ... دلتنگ توام .... دلتنگ تووووووووووو !! آرام جانم ! با یادت مرا آرامی نمانده است ای همه عشق ! ای همه عاشق ... معشوق برجای ماند ... چشم براه کرشمه ی ابروی تو ... چشمانت را می خواهم ! چشمانت را ... روز اول پیش خود گفتم 


















دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم





پاورقی :
شریعتی خیلی قشنگ میگه ...
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا ! ...
تو مسئولی خداوندا ! تو میدانی که انسان بودن ماندن
در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس
که انسان است و از احساس سرشار است .
آآآآخ فکر می کردم اگه بیام آروم می گیری ... لعنتی چه
مرگت ؟ چقدر بیقراری ؟ چقدر سر در گمی ؟
گل پونه ها نامهرباني آتشم زد آتشم زد ... گل پونه ها












+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:9 توسط کمند
|
