هر یک از ما ذره ای هستیم آکنده از آگاهی هامان٬
ذره ای کوچک از وجودی محکوم به مرگ که از هیچ
میاییم..و همچون ستاره ای کوچک در بی کران کهکشان ٬
کور سویی می زنیم....وباز... نمی دانم اگر درست شنیده
باشیم بعد از عبور از بهشت وجهنم ...هیچ !!!
همراهی همراهان ...نیمه راه ... مانده است ....
دفتری از نا نوشته ها ماند و این مای بیقرار...
نمی دانم چگونه است ؟ شکوفه های انتظار سر بر
نمی آورند.طاقتم رو به سراشیبی نهاده است...
دوری از بهارسزاوار من نیست...مرا به گلهای پیوندمان
آرزوهابود...تو را نمی دانم... ولی من امیدم را به
دستهای مهر بانت دوخته بودم...که شاید تنهایی ام را رونق
بخشد...و کلبه ی حقیر دلم را به مهمانسرای انساني پاك
و بی ریا بدل سازد.
و اینک در ازدحام این همه حسرت و دوری ٬ چلچراغی از
نام و یاد تو بر سقف تنهایی ام آویخته ام....و چراغ دل به
آرزوی دیدار روشن داشته ام ...و صبرم را بر دشت سبز
امید کاشته ام...تا مباد خشکسالی نبودنت ویرانش سازد...
دوست من هیچ باور داری که بدینسان تو را بر معبد
دلتنگی هایم ٬پرستشگاه زمزمه های عاشقانه ام کرده باشم
؟...هیچ می دانی در نبود تو ٬ هزاران بار قایقی ساخته ام ٬ تا
موج چشمانت به اشارتی آب برسرزمین خشک و بی محصول
امیدم بیفکند؟می روم تا سبدی از گلهای رز بر مزار بی سنگ و
نشان تردیدهایم نثار کنم ...که دیری است کسی برای رفع ابهام
هایش قدمی بر نمی دارد...و پرسشی از خرمن سوالهایش را
پاسخ نمی گوید...حتی تو ! نازنینم !! باغبانی چون توباید٬ تا
درخت زندگیم راسیراب کند...این روزها در پاییز سرد گرمای
وجودت صبورانه تاب آورده ام ٬ تا پاسبانی کنم نهال تازه
کاشته ی دیر آشنای دوستی مان را...چه سرمایی بر من
می بارد در زمستان بی کسی ام !! در خود می بارم و کوچک
می شوم ٬ در انتظار بهار...بهار یعنی تو ٬ وقتی که
لبخند می زنی...وقتی که سلام می کنی ... وقتی که
سلامت باد می گویی . نازنینم !! زیر سایه ی نگاه توست
که می شود تاهمیشه سبز بود... بهار بود...سلامت بود ...
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ...
آخرین بار گرم رفتن دیدمش لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در التهاب دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم مرو گفت جانا ناگزیرم ناگزیر
گفتم او را لحظه دیگر بمان گفت می خواهم ولی دیر است دیر
در نگاهش خیره ماندم بی امید سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست بر رخ و بر لاله های گوش او
از سخن ماندیم و با رمز و نگاه گفت می دانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش پیش ما های های گریه بدرود بود
گفتا که من فرموده ام تا با تو طراری کند
پاورقی :
نه از آغاز چنین رسمی بود ...و نه فرجام چنین خواهد شد...که کسی جز تو
تو را دریابد ... تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی ...
دلم خیلی خیلی زیاد برای خیلی خیلی چیزهای دوست داشتنی که دیگه رسیدن
بهشون خیلی خیلی دور به نظر می رسه تنگ شده ...تازه دارم می فهمم که
داشتن آرزو و نرسیدن به ان و نداشتن امید برای رسیدن بهش چه مزه ای هستش
و این مزه خیلی خیلی بیشتر از انی که فکر می کردم می تونه خیلی خیلی تلخ
باشه ....
ان نوشته ی بالا بقلم خودم نیست یعنی نمی دونم چقدر ش خودم نوشتم
چقدرش رو از جایی برداشتم ...