|
شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....
|
||||
|
|
||||
تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست یا دلم بسته ی بند کمرت نیست که هست آنچنان در دل تنگم زده ای خیمه ی انس که کسی را نبود جز تو در او جای نشست به خدا كز غم عشقت نگريزم نگريزم وگر از من طلبي جان نستيزم نستيزم قدحي دارم بر كف به خدا تا تو نيايي هله تا روز قيامت نه بنوشم نه بريزم سحرم روي چو ماهت شب من زلف سياهت به خدا بي رخ وزلفت نه بخسبم نه بخيزم زجلال تو جليلم ز دلال تو دليلم كه من از نسل خليلم كه در اين آتش تيزم بده آن آب زكوزه كه نه عشقي است دو روزه چو نماز است وچو روزه غم تو واجب وملزم به خدا شاخ درختي كه ندارد زتو بختي اگرش آب دهيد م شود او كنده ی هيزم محبوبم ! تو می دانی که من آواره ی خانه به خانه ی چشمانت هستم ... وبی تو چشمهایم به ره آمدنت اشک را دانه دانه به ریسمان تسبیح و دعا می کشند ... در کدام خانه ای در این خراب آباد ... بر کدامین ره چشم دوخته ای ... در انتظار کیستی ؟ می دانی بی تو هر گاه که باران می بارد من بی پناه در جستجوی روزنی به درون خانه ی دلت ملتمسانه سر بر آستانت می سایم ... تو کجایی که مرا نمی بینی ؟ دیگر کجا آن عشق پاک و آن نگاههای مهربان و آن خاطرات شیرین با هم بودن را بیابم ... نازنینم دلم هوای دلت را کرده ... دلتنگ توام .... دلتنگ تووووووووووو !! آرام جانم ! با یادت مرا آرامی نمانده است ای همه عشق ! ای همه عاشق ... معشوق برجای ماند ... چشم براه کرشمه ی ابروی تو ... چشمانت را می خواهم ! چشمانت را ... روز اول پیش خود گفتم 


















دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم





پاورقی :
شریعتی خیلی قشنگ میگه ...
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا ! ...
تو مسئولی خداوندا ! تو میدانی که انسان بودن ماندن
در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس
که انسان است و از احساس سرشار است .
آآآآخ فکر می کردم اگه بیام آروم می گیری ... لعنتی چه
مرگت ؟ چقدر بیقراری ؟ چقدر سر در گمی ؟
گل پونه ها نامهرباني آتشم زد آتشم زد ... گل پونه ها












+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:9 توسط کمند
|
