|
شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....
|
||||
|
|
||||
*** امشب به ماه ديده تو را ياد ميکنم *** ***با مه فسانه گفته و فرياد ميکنم *** ***شايد تو هم به ماه کني ماه من نگاه *** ***با اين خيال خاطر خود شاد ميکنم *** ****** مرو از پيشم و عمري نگرانم مگذار يا چو رفتي باميد دگرانم مگذار
گاهگاهي بمن از مهر پيامي بفرست
فارغ از حال خود اي جان جهانم مگذار
بر دلم داغ غم عشق تو ايام نهاد
تو دگر داغ غم هجر بجانم مگذار
منشين در بر غير و مبر از ياد مرا
غم ديگر به غم و درد نهانم مگذار
چون دم صبح بروز سيه هم خنده مزن
در کف گريه از اين بيش عنانم مگذار
جز تو چشم طمع از هر دو جهان پوشيدم
پس تو تنها دگر اي سرو روانم مگذار
حاصل من که ز هستي همه ناکامي بود
برو اي عمر و بجا نام و نشانم مگذار
دامن از دست من دلشده ايدوست مکش
درسر فرقت خود تاب و توانم مگذار
پای بر دیده »............« بنه ای مایه ناز
مرو از پیشم و عمری نگرانم مگذار
بازم ۱۲ ماه قمری شده و ماه از پنجره ی اطاق خوابم داره سرک
می کشه ..و پرتوی نورش بخصوص در شبهای مهتابی اتاق رو روشن
روشن می کنه ...این وقتها مثل دیوانه ها چشم به ماه میدوزم و هر
کاری میکنم که چشم روی هم بگذارم تا خوابم ببره نمیشه ...راستی
تو هم به ماه نگاه میکنی ...اصلا میگم بیا یه قراری بگذاریم تو از انجا
و من از اینجا بعضی شبها با هم کنار ماه قرار بگذاریم ... تو رو
نمی دونم ولی من این روزها دیوانگی هام ...تنهایی هام...
بی پناهی هامو ...در این ۴ روزی که ماه مهمان شبهام هستش
با ان تقسیم می کنم ...
آآآآآآآآ خ من این روزها چه چیز هایی که ندارم !!! یه ماه دارم و
هزار و یک حرف که باید بهش بزنم ایام فاطمیه ماه محرم
حاج منصور راه آهن ... ۷ ماه وقت برای تشکیل یه پرونده ...و
یک دنیاااا تنهایی و یک زندگی و یک دنیااااا خود خواهی ... انجا
که بودم لا اقل ... و اما اینجا ...هیچ !!!
می دونی چه حسی دارم دلم میخواد یه نفر یکی از این چنگالهای
بزرگ کشاورزی رو برداره و محکم بزنه توی صورتم ...تا شاید اینطوری
روزنی باز بشه تا اینهمه بغضی که گلوم ...نه تمام وجودم رو گرفته
راهی برای خروج برای فوران برای فریاد پیدا کنه ... شاید کسی شنید !!
دلم خیلی خیلی زیاد تنگ برای همه ی چیزهایی که از دست دادم حتی
برای تو ...با اینکه میدونم ....
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
صیاد رفته باشد در دام مانده باشد
می دانی چیست
راستش را بخواهی این روزها دیگر
رفتنم از اینجا آزارم نمی دهد که
هیچ ٬ بلکه بی صبرانه انتظارش را
می کشم تا از این غم غربت رها
شوم . میدانی ماندنم و غریبه
بودنم با تو یعنی "غربت" و من تاب
این غریبانه ماندن را ندارم .... اگر
بگویم با هر بار دیدنت متحمل
غربتی میشوم به بزرگی تمام
لحظه های با هم بودنمان ...چه
می گویی ؟
راستش هر بار که قراری با تو
میگذارم از هر چند قرار حتما لا اقل
یکیش مبدل میشود به بغضی
بزرگ در گلویم که تامدتها در دلم
لانه می کند ....
تمام نوشته هایم را برای تو
نوشتم اما تنها کسی که انها را
نخواند تو بودی ...خواستم
بخوانمت ولی بخیلانه نوشته هایت
را اشعارت را از من دریغ کردی و
فقط گاه گاهی نیم جرعه ای
نوشاندی ...
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
همه در چهره مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
کی به این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
پاورقی : گویا خیلی پراکنده گویی کردم ولی خب حس این روزهام
اینجوری دیگه کاریش نمیشه کرد ...
یه سفر رفتم یه دشت شقایق وحشی دیدم... وااای چه حسی داشتم ...
برگشت به دوران تجرد و ان سفرهای یه نفره ... که مدتها بود فرا موشش
کرده بودم...ولی ظاهرا باید دوباره از سر بگیرمش ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:53 توسط کمند
|
