تبليغاتX

حرامی








آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم ....... احساس سوختن به تماشا نمی شود




شرابی تو شراب زندگی بخش .... - امشب ، همه اشکم ، همه رشکم ، همه دردم

شرابی تو شراب زندگی بخش ....

شبی می نوشمت خواهی نخواهی .....

 

هر چه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت

 

 تو ز من یاد کني یا نکني ، من به یادت هستم...

 

 ******

لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من


                       زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من


بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل


                      جان و دل من تویی ای دل و ای جان من


چون گهر اشک من راه نظر چست بست

 

                     چون نگرد در رخت دیده‌ی گریان من


هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان


                     بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من


شد دل بیچاره خون، چاره‌ی دل هم تو ساز

 

                    زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من

 

گر تو نگیریم دست کار من از دست شد


                   زانکه ندارد کران، وادی هجران من


هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را


 

                  بو که به پایان رسد راه بیابان من



هست دل عاشقت منتظر یک نظر


                 تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من



تو دل عطار را سوخته‌ی خویش‌دار


                 زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من 

 

******

 

کاش بودی میدیدی که این روزها چگونه گلویم را به خنجر ِ تکرار روزهای ِ

 

بدون توسپرده ام...کاش بودی می دیدی که چگونه بی تابم ...کاش می دیدی بی قراری

 

هایم را ... کاش شریک شبهای تنهایی و ماه شب چهارده ام بودی ...کاش نجواهایم

 

را با ماه و آسمان و دریا میشنیدی ...

 

بیا که من این روزها محکومم به گریز از میان خاطرات منتظر بر پشت پلکهایم ...

 

بیا یک امشب را به میهمانی ام ... که ابرهای همه عالم در دلم می بارند ...

 

کجایی تو... که ببینی چگونه در کوچه های بی کسی غریبانه جان میدهم ...

 

کجایی که از کابوسهای شبانه از بیخوابی ها از خواب دیدنها رهایم کنی ...

 

بیا تا سربرشانه ات خوابهایم را برایت بگویم !!!!

 

نازنینم ! تاکی میخواهی آیینه بر دست برخود خیره بمانی !!

 

نمی دانم در ساغر توچیست که اینگونه مستم میکند...بی نوشیدنی !

 

دلم هوای تورا دارد سکوتم سرشار است از صداي تو... و تکرار این حرف که ...

 

دلم تنگ است برای تو ...

 
******
 
...گم کرده ام ...
ــ رعنای شهر من؟ کسی او را ندید

 آیا کسی  یاری پریرو  را ندید

یک کهکشان آیینه من گم کرده ام

 

من را کسی..خود را کسی..او را ندید؟

مثل همیشه چشمهایم کور بود

 

آن شب اشارت های ابرو را ندید

بیهوده می ریزم به پایت راه را

 

دستم مگر بر خاک،زانو را ندید

 

انگار می دانست چیزی رفت و این

 

"شب روز"های پشت و وارو را ندید

 

پاورقی : این نوشته رو یک ... برای اینکه برای همیشه برای خودم نگه اش دارم اینجا گذاشتمش ...

سلام بر شما اميد كه حال ِ خوبي داشته باشيد

نزديك ِ شش ماه است كه دارم وبلاگتان را ميخوانم هميشه نمي نويسيد

اما نوشته هايتان بي نظير است آن را سيو كرده و هر از گاهي دوباره مرور ميكنم حرفهايتان را درد دل

هايتان را با خودتان با خدا با دنيا چقدر جمله بندي و نگارش و بهتر بگويم حرفهايتان را دوست دارم

مي خواستم چند بار براي وبلاگ شما پيام بگذرام حتي علت ِ اينكه اين كار را نكردم را هم

 نمي دانم آخرين مطلب ِ پستتان مربوط به بيست و دوم ارديبهشت ماه مي شود آدرس ايميلتان را هم

 از همان بلاگ متوجه شدم و هنوز كه چند خطي هست كه شروع به نگارش كردم نمي دانم با چه

هدفي برايتان مي نويسم نمي دانم چه جسارتي كردم كه برايتان تايپ كنم اشعاري كه به كار برديد مرا

 آن چنان بي خود ميكند كه گاهي ساعتها مسخ ميشوم و مانيتور را نگاه ميكنم انسان ِ ... البته اگر

 بشود نامم را انسان نهاد انسان ِ هوس باز و سبك سري نيستم يعني در تمام ِ عمر سعي كردم كه نباشم

 بي درد هم نبودم كه فكر كنيد يا حرفهايتان را نمي فهمم يا هر چيز ديگر البته در اين شكي نيست كه هيچ

كسي مفهوم ِ حرفهاي ِ ديگري را به خوبي ِ خود ِ آن شخص درك نمي كند عشق را مي ستايم خدا در تمام ِ

تار و پود ِ زندگي ام خدايي ميكند مالك ِ من ودار و ندار ِ من است سال ِ پيش تمام ِ زندگي ام را مصادره كرد

عزيزترينم را در حادثه ي تصادف از دست دادم كسي كه هفت سال مي پرستيدمش نه آن عشقي كه امروزه

در كوچه و خيابان ها حراج و مد شده برايتان چه راحت مي شود حرف زداصلا نمي دانم چرا اين قدر راحت

دارم عنوان ميكنم شايد چون نوشته ها وبرداشت ها و حس و حالتان را تا مغز استخوانم درك كردم عاشق ِ

فرشته اي بودم و هستم كه نه بر اصل ِ جنسيت نه سن و سال و نه هوا و هوس بود او تمام ِ دارايي ِ

ارزشمند ِ من بود بانويي كه دو دهه از من بيشتر نفس كشيده بود و

شايد اگر بخواهم حق ِ مطلب را ادا كنم سلطان ِ قلبم و تاج ِ سرم بود ...چقدر امروز دلم براي او تنگ شده

بود و جدآ نمي دانم چه رابطه اي بين ِ او و شما در عالم ارواح يافتم كه تصميم گرفتم پس از شش ماه به

شما پناه بياورم به جايي كه جدآ نمي دانم اصلا به اين ايميلتان سر خواهيد زد يا نه شايد تا مدتها و شايد

براي هميشه حتي ايميل مرا نبينيد اما نمي دانم چرا سراسيمه به شما پناه آوردم مرا عفو كنيد فقط

ميخواستم اعتراف كنم كه در وبلاگي كه نوشته ايد نوشته هاي من براي خودم خواننده اي دارد كه

كلمه هاي شما در عمق ِ جانش مي نشيند جايي نوشته بوديد نمي دانيد به دنبال ِ چه و كيستيد تو هم

دنبال ِ كسي مي گردي كه ... ؟ دلم گرم شد كه برايتان بنوبسم ...جايي در همين دنياي ِ سنگي كه

بي عشق و خدا حيات در آن امكان ندارد من در رويايي زندگي ميكنم كه براي خيلي ها خنده دار

 مي ايد براي كسي قابل فهم نيست اما آن را در دل نوشته هايتان لمس كردم خيلي طولاني شد حرفهايم

مرا ببخشيد . كه ديگر مدتهاست حتي دستم به قلم هم نمي رود و در آن چيزي نمي نويسم و هيچ كسي جز

سلطانم آن جا را نمي شناخت .

 
 
******

 این روزها وقایع اینجا واقعا حس و حال همه چیز ازم گرفته باورم نمیشه اینهمه  اتحاد اینهمه

رشد مردم و وجود اینهمه مخالف رو ... باور نمی کنم همون بسیجی که یک زمان الگو بود و فرشته ی

نجات کشور از جنگی تمام عیار حالا افتاده باشه به جون مردم ... باور نمی کنم مردم شعار بدن توپ تانک

بسیجی دیگر اثر ندارد ... باور نمیکنم مردم پایگاه بسیج به آتش بکشند ... باور نمی کنم میشه در جشن

پیروزی با چوب و  چماق حاضر شد ...و تو این جشن به مردم حمله کرد و فحاشی کرد ... این روزها به

چشمان خودم هم مشکوکم ... کاش همه ی اینها رویایی بیش نبود ... چطور باور کنم ؟؟

شلیک مستقیم بسوی مردم بخصوص دانشجوها رو انم از جانب حکومتی که خمینی ساخت و

پرداخت ..هیهات !!!

 
******
****
 
 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:3 توسط کمند |